چارگرد قلاگشتم، پای زیب طلا یافتم؛ بازتاب خاطرات گمشده

نازنین باور
دانشآموختهی علوم سیاسی
چارگرد قلا گشتم، پایزیب طلا یافتم
اسم کتابیست از رهنورد زریاب.
رهنورد زریاب با آنکه دیگر نیست، ولی در کلمات، لابهلای حرفها، قصهها و داستانهای متفاوت خودش زنده است و در دل هر خوانندهای نفس میکشد.او روایتگر حادثههای فراموششدهی این سرزمین است و پیونددهندهی نابسامانیهای کابل امروز با کابل دیروز. زریاب زندهنگهدارندهی خاطرات یک نسل و یک جریان مسئولانه از روزگاران نهچندان دور است.
گاهی حکایتگر سرمای جانسوز غربت و دوری از وطن میشود؛ آنجا که میگوید:
«نمیدانم به کجا رفتهاند؛ شهزاده، نسیم، پاینده، رفیق و سردار.
شما کجا رفتید؟ با آن دلهای شاد و معصوم کجا رفتید؟
اکنون کجا هستید؟ در کدام گوشهی این جهان هستید؟
آیا من، من هم به شما به رویایی مبدل شدهام؟
ولی من اینجا در مسکو هستم. اینجا برف میبارد.»
در این جملات، حسرت روزهای گذشته و دوری از صمیمیتهای پیشین را بهمثابهی دردی عمیق و سنگین میپندارد.
در کتاب چارگرد قلا گشتم، پایزیب طلا یافتم، مخاطب از همان ابتدا میداند که در دو داستان متفاوت سیر میکند و در دو جریان متفاوت قرار دارد؛ جریانی که راوی در هر دو، نام مشخصی ندارد.

رمان چارگرد قلا گشتم، پایزیب طلا یافتم یکی از تصاویر و بازتابهای بزرگ و ارزنده از خاطرات گمشده است.
او در این روایت، گاهی ما را با گرما و صمیمیت موجود در کوچهپسکوچههای کابل آشنا میسازد و به روزگاران دور میبرد؛ روزگاری که همهچیز شکل کلاسیک دارد و دغدغههای انسانها، همانند ظاهرشان، ساده است.
گاهی حکایتگر سرمای جانسوز غربت و دوری از وطن میشود؛ آنجا که میگوید:
«نمیدانم به کجا رفتهاند؛ شهزاده، نسیم، پاینده، رفیق و سردار.
شما کجا رفتید؟ با آن دلهای شاد و معصوم کجا رفتید؟
اکنون کجا هستید؟ در کدام گوشهی این جهان هستید؟
آیا من، من هم به شما به رویایی مبدل شدهام؟
ولی من اینجا در مسکو هستم. اینجا برف میبارد.»
در این جملات، حسرت روزهای گذشته و دوری از صمیمیتهای پیشین را بهمثابهی دردی عمیق و سنگین میپندارد.
در کتاب چارگرد قلا گشتم، پایزیب طلا یافتم، مخاطب از همان ابتدا میداند که در دو داستان متفاوت سیر میکند و در دو جریان متفاوت قرار دارد؛ جریانی که راوی در هر دو، نام مشخصی ندارد.
روایت نخست به نام «حکیمان زمانه» است که تعدادی از بچههای نوجوان را دربر میگیرد. آنها بر بام خانهی حاجی نعیم در کابل گرد هم میآیند و از هر دری سخن میگویند.
پرسشهای آنها شکلی بسیار ساده و عامیانه دارد و هر یک نه با نام خود، بلکه با شغل پدرشان معرفی و یاد میشوند و به سبب طرح پرسشهای جالب و حکیمانه، به نام «حکیمان زمانه» شناخته میشوند.
این حکیمان زمانه از قشرهای متفاوت نمایندگی میکنند و افکار و اندیشههای آنان پارهای از موقعیتهای اجتماعیشان را حکایت میکند.
بزرگترین تصویری که اینها به مخاطب نشان میدهند، همان صمیمیت و سادگی آدمهای قدیم است.
همچنان در این روایت، سالهایی که حکیمان زمانه در آن قرار دارند مشخص نیست، ولی از لابهلای حرفهایی که میان آنان ردوبدل میشود، میتوان دریافت که در روزگار شاه زندگی میکنند.
داستان دیگر، جریانی کاملاً متفاوت از حکیمان زمانه است؛ روایت عاشقانهی مردی که در مسکو عاشق دختر زیبایی به نام گالیا میشود.
در این روایت، عشق و دلدادگی بهگونهای عمیق و با همان زیبایینگری شرقی توصیف شده است.
همچنان از دردهایی یاد میشود که راوی در فراق معشوقهاش آنها را به تصویر کشیده است.
در این رمان از زمانها و اتفاقات گوناگون سخن به میان آمده است؛ از لشکرکشی مغولان تا نبرد شوروی سابق و رویدادهای بیشمار دیگر.
در این روایت، آنچه به مخاطب رسانده میشود این است که جنگ برای کسب قدرت در هر دورهای وجود داشته و آدمی هرگز از حرص خود دست نکشیده است.
او زندگی را به رویایی تشبیه کرده و زمان را هیولای شکستناپذیر دانسته است.
در این نوشتهها، مخاطب شکاف عمیق و درز کلان میان واقعیت و رویا را بهروشنی نمیتواند بیابد.
همینگونه نویسنده جهان امروزی را جهانی میداند که انسانهایش تنها بر مبنای منافع و سرمایه بر یکدیگر ارزشگذاری میشوند و این سود و سرمایه است که بر جهان فرمانروایی میکند؛ آنجا که با تأکید میگوید: «اندیشههای مارکس شاید برای موجودات دیگری بوده است.»
در این روایت از مسعود و کارکردهایش یاد شده و از تاریخ خونین افغانستان؛ تاریخی که نزد جهانیان جز جنگ، قتل و غارت، تصویر دیگری عرضه نکرده است.
همچنان روزگار فلاکتبار زنان و انکار وجود آنان را بهشکل هنرمندانهای به تصویر کشیده است؛ آنجا که گالیا میگوید:
«میدانی در این بیستوهشت روز که تو را ندیدم، دربارهی تو و سرزمین تو بسیار فکر کردم؛ دو سه کتاب هم دربارهی افغانستان خواندم. این کتابها همهاش از جنگ نوشته بودند… در این کتابها نامهای افغانی همه نامهای مردانه بودند… در این کتابها نام هیچ زنی، هیچ دختری را نیافتم.
در کشور تو، زنان و دختران چه نامهایی دارند؟»
ادامهی داستان حکیمان زمانه پایان رمان را میسازد و در همانجا راوی همهچیز را با شور و نشاط به پایان میرساند:
«در و دیوار آواز میخوانند. شهر آواز میخواند…»










دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.