گزارش و تحلیلی از رمان ۱۹۸۴

رمان ۱۹۸۴ یکی از رمان‌های عمیق و خواندنی است. کتابی که توجه خواننده‌های زیادی را به خود جلب کرده است. دیدگاه‌ها و مقالات فراوانی مرتبط با آن وجود دارد و خواندن آن برای ما ضروری است، زیرا مرتبط با تمام وهله‌های زمانی و مکانی است. ژرژ اورول در رمان ۱۹۸۴ از حکومت‌های توتالیتر و تمامیت‌خواه بحث می‌کند که رهبران این حکومت‌ها چگونه با کنترل‌گری، قدرت و ایجاد ترس بر توده‌ها حاکمیت می‌کنند.

حاکمیت توتالیتر که امروزه جهان با آن درگیر است، در هر کشور و منطقه به گونه‌های مختلف قدرت‌نمایی می‌کند. رمان ۱۹۸۴ جهانی را ترسیم می‌کند که دارای نظام مشخص و منحصر به فرد است؛ در این تصویر جهان به سه بخش بزرگ اوقیانوسیا، شرق‌آسیا و اوراسیا تقسیم شده که هرکدام توسط رهبری اداره می‌شود. حوزه اوقیانوسیا یا لندن توسط قدرتی به نام برادر بزرگ اداره می‌شود و از چهار بخش به ترتیب زیر تشکیل شده است؛ در راس حکومت برادر ارشد قرار دارد که کنترل تمام موارد به وی برمی‌گردد. بعد از برادر ارشد، حزب قرار دارد که حاوی افراد خاصی جهت کنترل بقیه بخش‌هاست. در ادامه، حزب مرکزی است که شش میلیون عضو دارد و همه مکلف‌اند در قسمت‌های مختلف برای حزب کار کنند. طبقه آخر، طبقه کارگر است که ۸۵ درصد جمعیت را تشکیل می‌دهد و از کودک تا بزرگسال باید کار کنند.

اوقیانوسیا یا لندن دارای چهار وزارت است:
وزارت حقیقت: وزارتی برای تاریخ‌سازی و ثبت وقایعی که اتفاق می‌افتد. در این وزارت هرروزه اخبار و حقایق را جعل کرده و مطابق خواست خود و اقتضای دولت عوض می‌کنند.
وزارت عشق: این وزارت مخصوص رسیدگی به اعمال افرادی است که به نظام خیانت می‌کنند و برخلاف نظام قرار دارند.
وزارت فراوانی: همان وزارت اقتصاد است که باید به امور اقتصادی رسیدگی کند، اما برخلاف آن در تلاش است که مردم را در بدترین وضع اقتصادی نگه دارد.
وزارت صلح: مخصوص رسیدگی به امور جنگی با دو حوزه شرق‌آسیا و اوراسیا.

اوقیانوسیا یا لندن دارای چهار وزارت است:
وزارت حقیقت: وزارتی برای تاریخ‌سازی و ثبت وقایعی که اتفاق می‌افتد. در این وزارت هرروزه اخبار و حقایق را جعل کرده و مطابق خواست خود و اقتضای دولت عوض می‌کنند.
وزارت عشق: این وزارت مخصوص رسیدگی به اعمال افرادی است که به نظام خیانت می‌کنند و برخلاف نظام قرار دارند.
وزارت فراوانی: همان وزارت اقتصاد است که باید به امور اقتصادی رسیدگی کند، اما برخلاف آن در تلاش است که مردم را در بدترین وضع اقتصادی نگه دارد.
وزارت صلح: مخصوص رسیدگی به امور جنگی با دو حوزه شرق‌آسیا و اوراسیا.

روایت رمان

وینستون، شخصیت مرکزی رمان، یکی از اعضای حزب مرکزی است که در وزارت حقیقت کار می‌کند و کارش جعل اسناد و اخبار مطابق با منافع حزب است. وی از کارش خسته و متنفر است، اما حق کنار رفتن و اعتراض ندارد و به محض کوچک‌ترین اعتراض نابود خواهد شد. در تمام ادارات این حزب، روزانه مراسم دو دقیقه‌ای برای ابراز نفرت از گلدشتین انجام می‌شود و در یکی از روزها در پایان این مراسم وینستون با عجله به خانه‌اش رفته، نوشتن خاطراتش را آغاز می‌کند؛ کاری که دشوار و خطرناک می‌نماید، زیرا نوشتن خاطرات در این حکومت ممنوع است و حکم آن اعدام است، اما شروع می‌کند. با در زدن همسایه که از او کمک می‌خواهد، موجی از وحشت دامنگیرش می‌شود، زیرا فکر می‌کند نظام کنترل حزب از کارش خبردار شده و برای دستگیری‌اش آمده‌اند. در یکی از روزها، در اداره‌ای که کار می‌کند با دختری با موهای سیاه به نام ژولیا مواجه می‌شود که به طور مخفیانه به وی پیشنهاد عشق می‌کند و او هم می‌پذیرد. گاهی به طور مخفیانه قرار ملاقات می‌گذارند، چون داشتن رابطه عاطفی و جنسی در این نظام ممنوع است. رابطه‌اش با ژولیا جریان دارد و یک روز یکی از سران حزب به طور غیرمستقیم به وی پیشنهاد ملاقات می‌دهد و وینستون هم فکر می‌کند که ایشان از هم‌فکران گروه برادری است. با ژولیا به ملاقات وی می‌رود و آنجا با هم‌فکری‌ای که اوبراین نشان می‌دهد، بیشتر شیفته می‌شوند و اعلام هر نوع همکاری به خاطر براندازی حزب می‌کنند. در پایان ملاقات اوبراین وعده کتابی را می‌دهد که مرتبط با مرام و اهداف گروه برادری است. کتاب به دست‌شان می‌رسد. ژولیا و وینستون به ملاقات‌های‌شان در طبقه دوم مغازه کهنه‌فروشی که آن را همیشه اجاره می‌کنند ادامه می‌دهند و در جریان یکی از ملاقات‌ها که وینستون چند فصل از کتاب را با ژولیا خوانده و کنار پنجره مشغول حرف زدن با وی است، هر دوی‌شان توسط ماموران حزب دستگیر و زندانی می‌شوند. اینجا می‌داند که تله‌ای برای به دام انداختن‌شان گسترده بودند. اوبراین و مرد مغازه‌دار دسیسه‌ای برای دستگیری آن‌ها درست کرده بودند و در آن اتاق تلویزیون مخفی گذاشته بودند. وینستون در زندان با افراد زیادی مواجه می‌شود، از جمله سایم و پارسونز که هر یک با دلایل مختلف زندانی شده‌اند. در زندان تحت شکنجه‌های وحشتناکی قرار می‌گیرد. اوبراین با وی گفت‌وگوی طولانی می‌کند و تلاش می‌کند تمام عقاید حزب را بر او بقبولاند؛ به طور مثال اگر حزب بگوید دو به علاوه دو پنج می‌شود، باید او قبول کند. در پایان شکنجه‌ها مدتی آزاد می‌شود، ولی به دلیل تغییر نکردن عقایدش در نهایت تبخیر می‌شود.

تحلیل رمان

محمد باقریان: همان‌طور که در روایت گفته شد، ۱۹۸۴ یک رمان فوق‌العاده است. زبان شسته‌رفته و روان دارد با روایت خطی و خوش‌خوان، اما فضای رمان تاریک و به شدت آزاردهنده است. خوف، وحشت، ترس و نفرتی را که نویسنده خواسته در فضای داستان خلق کند، ما به عنوان خواننده از آغاز تا پایان داستان احساس می‌کنیم. فضای آن واقعا خیلی تاریک و تکان‌دهنده است و این خفقان یا استبداد توتالیتاریسم را از لابه‌لای روایت تجربه می‌کنیم.

نظر به این که آثار تولیدشده نویسنده‌ها ارتباط با زمان زیست نویسنده دارد، زمان نوشتن رمان هم مهم است. رمان ۱۹۸۴ در سال ۱۹۴۵ بعد از جنگ جهانی دوم نوشته شده؛ زمانی که حکومت‌های توتالیتر در نقطه‌های مختلف جهان در حال شکل‌گیری بوده‌اند. نویسنده در همان زمان این اثر ارزشمند را خلق کرده است.

به لحاظ مسیری که رمان ترسیم می‌کند، می‌توان گفت در ردیف رمان‌هایی مثل «ما» از زامیاتین، دنیای قشنگ نو یا قلعه حیوانات قرار می‌گیرد که مواجهه‌ای عمیق و قوی با نظام توتالیتر و تمامیت‌خواه است. در تمام این رمان‌ها، به‌خصوص رمان ۱۹۸۴، یک نظام تمامیت‌خواهی ترسیم می‌شود که همه چیز در آن بسیار ساختاریافته، رادیکال و سخت است.

این نظام از چهار وزارت تشکیل شده و در راس آن برادر ارشد قرار دارد. یک سیستم کنترل بسیار شدیدی برای جامعه و اعضای حزب دارد. این سیستم تلویزیون‌هایی دارد که دوربین و میکروفون در آن جاسازی شده و در خانه تمام اهالی شهر وجود دارد تا تمام وقایع را ثبت کند. میکروفون‌های شنود در همه‌جا گذاشته شده و آدم‌ها را در تمام حالات خواب و بیداری و با کوچک‌ترین حرکت‌ها تحت کنترل قرار می‌دهد. در کنار آن گروهی به نام پولیس افکار برای کنترل افکار مردم وجود دارد. افزون بر آن، این نظام یک زبان جدید اختراع می‌کند و واژگان خاص خودش را دارد و اسم سوسینگ، سوسیالیسم انگلیسی، را روی آن می‌گذارد. از واژه‌های دیگری نیز استفاده می‌شود؛ مثلا واژه تبخیر، یعنی هر فکر یا هر فردی که سوسینگ و اهداف حزب را با دل و جان و کمال میل نپذیرد، محو و نابود می‌شود.

این نظام هم مثل نظام‌های توتالیتر دیگر به نام سوسینگ وعده زندگی نوین و سعادت‌آمیز را می‌دهد و در مقابل آن دوگانه امپریالیسم و سرمایه‌داری را خلق می‌کند که گویا زندگی قبلی فاجعه‌بار بوده و اکنون سوسینگ نظام جدید و سعادت‌آمیز آورده است.

برای کنترل افکار، جعل اسناد و حقایق، کلمات «بزه فکری» و «بزه چهره‌ای» را ایجاد کرده‌اند؛ اگر فردی بگوید من برادر ارشد را دوست دارم و همسو با مرام نظام هستم، اما چهره‌اش اندکی هم غیر این را ثابت کند، مجرم شناخته شده و مجازات می‌شود. خلاصه یک نظام واژگانی کلان دارد.

این نظام از وزارت‌هایی به نام وزارت صلح، وزارت عشق، وزارت فراوانی و وزارت حقیقت تشکیل شده است. با در نظر داشتن نام این وزارت‌ها، کارشان دقیقا برعکس است. محتوای کار وزارت حقیقت کاملا برخلاف چیزی است که دیگران می‌دانند. وزارت صلح وزارت جنگ است. وزارت عشق وزارتی برای شکنجه و نفرت است و وزارت فراوانی هم وزارت فقر و بدبختی است که فاجعه اقتصادی زندگی مردم را هر روز توجیه می‌کند.

تصور می‌کنم در درون یا ساختار نظام، با توجه به آن عصر که یک دوره‌ای تمام شده و یک حکومت توتالیتر و تمامیت‌خواه در حال شکل‌گرفتن است، نویسنده نسبت به زمانه خودش حساس است؛ می‌آید زمانه خودش یا آینده آن را به تصویر می‌کشد و می‌خواهد ماهیت این نظام‌ها را نشان داده و یک مواجهه شدید با آن‌ها داشته باشد.

در درون این نظام هیولایی وجود دارد که هر نوع تنوع را نابود می‌کند. نفرت، ترس و کنترل شدید به همه‌جا و همه‌کس دارد و حتی در درون خانواده‌ها مغز کودکان را شست‌وشو داده که اگر والدین یا اطرافیان‌شان اندکی به ایدئولوژی حزب شک کنند، مکلف‌اند آن‌ها را به دام بیندازند.

در کتابی که گویا اثری از گلدشتین است، از نظم روایی داستان خارج شده و در مورد جهان توضیح می‌دهد که چگونه است؛ سه قدرت بزرگ را ترسیم می‌کند که در جهان وجود دارد و در جایی توضیح می‌دهد که کشورهایی که بعد از سال ۱۹۰۰ تحت تاثیر ایدئولوژی سیاسی سوسیالیسم قرار گرفته‌اند، به نحوی عدالت و آزادی را نادیده گرفته‌اند. توضیح می‌دهد که بشر در سیر تحولش به جایی رسیده بود که زندگی می‌توانست برای همه عادلانه و خوش باشد، اما این قدرت‌ها و نظام‌هایی که تحت عنوان سوسیالیسم آمدند، برخلاف مرام‌شان به قدرت چسبیدند و نظم را به سمتی بردند که به نحوی همه را نابود کرد.

در درون این نظام زندگی انسان‌ها از هر نوع عشق، شادمانی و لذت خالی می‌شود. در همین رمان می‌بینیم که رابطه جنسی ممنوع است مگر برای تولیدمثل و تربیتی مرتبط با اهداف حزب تا نسل‌ها همه خدمت‌گذار حزب باشند. حتی جنبشی تحت عنوان «جنبش جوانان ضد سکس» وجود دارد.

در اینجا توضیح می‌دهند که چرا در نظام‌های تمامیت‌خواه چنین کارهایی می‌کنند. مثلا حذف‌کردن رابطه جنسی و عشق از روند زندگی آدم‌ها یک کارکرد دارد؛ زیرا فکر می‌کنند آدم‌هایی که رابطه جنسی و عاطفی برقرار می‌کنند، موقعیت یا دنیایی را خلق می‌کنند که با اهداف حزب هماهنگی ندارد و یک جهان موازی خلق می‌شود. بنابراین این‌ها را کنترل می‌کنند، چون اگر کنترل نشوند به انقیاد حزب درنمی‌آیند. دومین کارکرد، خالی‌کردن زندگی انسان‌ها از عشق و رابطه جنسی است. در این حالت آدم‌ها در یک وضعیت هستریک قرار می‌گیرند؛ یعنی هر کاری که انجام می‌دهند کنترل‌شده نیست، مثلا به صورت بسیار بی‌رویه ستایش‌گر برادر ارشد می‌شوند و در مقابل، اگر این لذت‌های زندگی و رابطه‌ها وجود داشته باشد، دیگر شیفته حزب و برادر بزرگ نمی‌باشند.

در قسمتی که شخصیت مرکزی داستان، وینستون، دستگیر شده، محاکمه و شکنجه می‌شود، تلاش می‌کنند ذهنیت او را بازسازی کنند که موافق حزب و برادر بزرگ باشد. اوبراین برایش توضیح می‌دهد که ما به چه صورتی ذهن افراد خائن را بازسازی می‌کنیم.

این نظام برای شکنجه سه فرمول دارد؛ مرحله اول تحت عنوان «فراگیری» شکنجه می‌کند و در این جریان می‌آموزاند که اصول و ایدئولوژی حزب چیست و چگونه باید یاد بگیرید. مرحله دوم درک است که باز هم با شکنجه اجرا می‌شود و مرحله سوم پذیرش است که توضیح می‌دهد تو به عنوان انسانی که دارای حافظه و فکر هستی، حقیقت در هیچ جای دیگر وجود ندارد مگر در حافظه حزب. حقیقت همان محتوایی است که حزب خلق می‌کند. نمونه می‌آورد که افرادی که در مقابل حزب قرار دارند، ما نه تنها این‌ها را نابود می‌کنیم بلکه این‌ها را دگرگون نیز می‌کنیم؛ یعنی به آن‌ها می‌آموزانیم که اگر حزب می‌گوید دو به علاوه دو می‌شود پنج، افراد نه تنها باید این را به زبان بگویند بلکه قلبا هم باور داشته باشند، یا افراد وفادارانه طوری بپذیرند که اگر حزب بگوید سیاه سفید است، این‌ها بگویند بله، سیاه سفید است.

در فرایند شکنجه، وینستون را کاملا از زندگی تهی می‌کنند؛ آن‌قدر شخصیت، روان و فیزیک بدنش را می‌کوبند و له می‌کنند که در آخر از او یک آدم فروپاشیده باقی می‌ماند که هیچ چیزی ندارد. پایان رمان هم متاسفانه تاریک است. شری به نام توتالیتر پیروز است و اقلیتی که به نحوی در مقابل آن قرار می‌گیرد، متلاشی و نابود می‌شود.

اگر این رمان را با رمان دنیای قشنگ نو مقایسه کنیم، در آن رمان نقدی بر نظام سرمایه‌داری بود؛ آنجا فورد نقش خدا را داشت، از نظم جهانی صحبت می‌شد و مخدری به نام سوما وجود داشت، حرف از سعادت و خوشبختی بود و تولید انبوه می‌شد و در کل نظامی که بشر را بلعیده بود، سرمایه‌داری بود، اما در این رمان برعکس آن، سوسیالیسم را تحت عنوان سوسینگ داریم. نویسنده رمان با در نظر داشتن رمان قلعه حیواناتش یک مواجهه دارد در مقابل نظام‌های توتالیتر که زیر عنوان سوسیالیسم بر جامعه حکم می‌رانند. خود نویسنده میل و گرایش به سوسیالیسم دموکراتیک داشته و به نحوی این مسیر را جدا کرده و می‌گوید این نظام توتالیتر که نامش را سوسیالیسم گذاشته‌اید، سوسیالیسم نیست. واژگانی که در رمان به کار رفته، در سوسیالیسم زیاد است؛ مثلا حزب، طبقات اجتماعی، طبقه متوسط، طبقه فرودست و طبقه بالادست. و در مقابل آن سرمایه‌داری را می‌بینیم. در مجموع می‌توان گفت نقدی است بر نظام‌های توتالیتر که اسم‌شان را سوسیالیسم گذاشته‌اند و تحت این عنوان جامعه را در کنترل می‌گیرند.

با توجه به این بحث‌ها می‌توانیم اشاره‌ای به افغانستان هم داشته باشیم. شاید دوستان به خاطر داشته باشند که ما چند سال قبل کتاب توتالیتاریسم از هانا آرنت را خواندیم؛ در آنجا توضیح داده شده که تمام نظام‌های ایدئولوژیک توتالیتر است. اکنون در افغانستان هم عین سیستم وجود دارد: در راس برادر ارشد قرار دارد و در زیر هم دار و دسته مرتبط به آن.

حقیقت رژیم چیزی است که از دهان ملا هبت‌الله خارج می‌شود و همه جامعه باید بپذیرد. در غیر این صورت به نحوی خرد و له می‌شوند، کشته شده یا به زندان انداخته می‌شوند. ما بارها شنیده‌ایم که ملا هبت‌الله و دار و دسته‌اش، وزیر وزارت تحصیلات عالی اعلام کرده‌اند که عقیده جوانان خراب شده است. یعنی یک رژیم حقیقت وجود دارد به نام اسلام طالبانی که حقیقت مطلق است و هرکس همان‌طور فکر نکند، عقیده‌اش خراب است. از طریق مدرسه، مسجد و تبلیغات گروه اسلامی باید بپذیرد که حقیقت چیزی است که طالب می‌گوید.

ما امروز نظام توتالیتر را تحت عنوان امارت اسلامی تجربه می‌کنیم که بر مردم مسلط شده است؛ مردم حتی اجازه لباس پوشیدن و صلاحیت ریش و چادرشان را ندارند.

نکته آخر در مورد رمان، خلق حقیقت توسط این حکومت است که هر روز با جعل‌کردن حقیقت، حقیقت جدیدی را می‌سازند و آن‌قدر پیش رفته‌اند که آدم‌هایی که ماه پیش سی گرم شکلات دریافت می‌کردند و این ماه بیست گرم دریافت می‌کنند و دولت برخلاف آن اعلام می‌کند که سهمیه شکلات بالا رفته است، مردم شک نمی‌کنند که مقدار شکلات پایین آمده است.

من با خواندن این رمان به یاد ویدیویی از افغانستان افتادم که زنی از طالبان می‌خواهد که با بیرون‌آمدن آنان از خانه مخالفت نداشته باشد و طالب از او می‌پرسد که شما می‌خواهید کار کنید؟ زن جواب می‌دهد که هرچه رهبر بگوید. اگر رهبر بگوید انتحاری کنید، انتحار هم می‌کنیم. یعنی حقیقت را در ذهن‌شان ساخته‌اند. این فرایند خلق حقیقت است. امروز در افغانستان حقیقت در اذهان خلق شده و همه می‌گویند وضعیت امنیتی بهتر است، زیرا حکومت دیکتاتوری با زور و ایجاد ترس حقیقت را خلق کرده است.

رمزیه نیازی: باقریان حجم بزرگ و سویه‌های مهم رمان را توضیح داد و من به مواردی که باقی مانده می‌پردازم.

بحث مهم دیگری از رمان، بحث طبقاتی اقتصادی بود؛ در دسته‌بندی این حکومت یک طبقه کارگر نیز وجود دارد که ۸۵ درصد از جمعیت این جغرافیا را تشکیل می‌دهد، اما همیشه از کوچک گرفته تا کهن‌سال، بدون در نظر داشتن جنسیت، کار می‌کنند. این گروه همیشه مشغول به کار هستند و فرصتی برای تفریح، مطالعه و دانش‌اندوزی ندارند. از سویی هم حکومت به طور قصدی تمام راه‌های آگاهی‌رسانی و دانش‌اندوزی را برای این طبقه بسته و خواندن کتاب در میان‌شان ممنوع است.

طبقه کارگر از لحاظ اقتصادی هم در بدترین وضعیت قرار دارد؛ غذای کافی ندارند، در کافه‌ها و بارها فقط اجازه دارند از آبجوی قهوه‌ای‌رنگ بی‌کیفیت استفاده کنند و با همین وضع در حال ادامه دادن هستند. برخلاف طبقه کارگر و حزب مرکزی، حزب که در راس قرار دارد، دارای امتیازاتی است که بقیه از آن حتی آگاه نیستند. البته حکومت به طور قصدی این وضع را همین‌گونه نگه داشته تا بتواند از این طریق بر بقیه طبقات کنترل داشته باشد.

گروه کارگر اجازه ورود به حزب مرکزی را ندارند، زیرا برای ورود به حزب در ۱۶ سالگی آزمونی گرفته می‌شود که مطابق آن فرد می‌تواند وارد حزب شده و کار رسمی برای حزب انجام بدهد، اما راه دانش برای طبقه کارگر بسته است. در قسمتی از کتاب نوشته است: «گروه کارگر هیچ‌گاه آگاه نخواهد شد مگر به دنبال یک انقلاب که آن‌ها هیچ‌گاه انقلاب نمی‌کنند، زیرا دوست دارند همیشه کارگر باقی بمانند».

یکی از خصوصیات حکومت‌های توتالیتر ایجاد ارعاب یا ترس در مردم است که در این رمان به وضاحت می‌بینیم. این حکومت آن‌قدر مردم را تحت کنترل قرار داده و ترسانده که حتی اجازه و جرات خودکشی هم ندارند.

در اوقیانوسیا حکومت ارثی نیست و در راس آن باید یکی از اعضای حزب قرار داشته باشد، در حالی‌که برادر ارشد از آغاز تا اکنون در راس قرار داشته و گفته می‌شود که او هیچ‌گاه نخواهد مرد، همیشه زنده است و حاکم؛ درست مانند رمان قلعه حیوانات که قانون برای خوک‌ها متغیر است و برای بقیه ثابت.

ظاهرا این حکومت در برابر سه گروه از افراد مبارزه می‌کند؛ طبقه اول خیانت‌کاران در برابر دولت است. طبقه دوم دانشمندان هستند، چون گفته می‌شود هر کسی که دانشش بیشتر است، آلوده‌تر است. یکی از نمونه‌های آن فردی به نام سایم است که در اختراع زبان جدید برای حزب دست کمک می‌کند. گروه سوم هم طبقه کارگر است که در مورد آن توضیح داده شد.

ظاهرا حکومت اوقیانوسیا به طور مداوم با شرق‌آسیا و اوراسیا در جنگ است، اما در واقعیت مبارزه‌ای با خارج از این جغرافیا وجود ندارد، زیرا مبارزه حکومت‌های توتالیتر با بقیه حکومت‌ها نیست، بلکه با خود مردم در همان حکومت است. در این قسمت نفع و زیان مردم هم برای‌شان اهمیت ندارد، چون فقط در تلاش‌اند که قدرت خودشان را حفظ کنند.

پیوسته با این هدف، تاریخ و اسناد را جعل می‌کنند و به دلخواه خودشان می‌نویسند، زیرا می‌گویند کسی که گذشته را در دست داشته باشد، امروز را هم در دست دارد و کسی که امروز را در دست دارد، آینده را هم در دست خواهد داشت. بنابراین با این کار ریشه‌های‌شان را قوی‌تر می‌کنند.

آخرین گفت‌وگوهایی که بین وینستون و اوبراین در وزارت عشق، در حال شکنجه وینستون، صورت می‌گیرد، به او می‌گوید اگر تو فکر می‌کنی که بیشتر هستی، آخرین بشری هستی که نابود خواهد شد؛ یعنی با کنترل و شکنجه می‌خواهند ذهن و بدن انسان‌ها را در حدی عوض کنند که هیچ چیزی از خودشان باقی نماند. از آدم‌ها ماشین‌هایی می‌سازند که همسو با میل خودشان از آن‌ها استفاده کنند.

برای تاکید به وینستون می‌گوید که اگر تو فکر می‌کنی نسل بعد از تو خواهان حق تو خواهد بود و برای خون تو مبارزه خواهد کرد، در اشتباهی، چون تو بخار می‌شوی، طوری که گویا اصلا وجود نداشته‌ای.

در قسمت دیگر از کتاب، برای نابود شدن دولت‌های قبلی دو دلیل می‌آورد؛ یک گروه از این حکومت‌ها به سبب نرمی زیاد نابود شده‌اند، چون نتوانسته‌اند مردم را کنترل کنند و مردم بر آن‌ها غالب شده‌اند. گروه دیگر به دلیل سخت‌گیری بیش از حد بر مردم بوده که مردم به ستوه آمده و در برابر دولت قیام کرده‌اند، اما خود این گروه هم توتالیتر و خودکامه‌ای هستند که با انواع و اقسام کنترل، مردم را در چنگ خود نگه داشته‌اند. در رمان کنونی، نظام تلاش می‌کند که خود را موجه نشان بدهد.

اینجا پرسشی مطرح می‌شود که با وضعیت موجود، که شما هیچ آزادی و اختیاری ندارید، حق مبارزه و اعتراض ندارید و حتی حق خودکشی‌کردن ندارید، باز هم خاموشانه همگام با حکومت ادامه می‌دهید یا با بهای جان اعتراض و مبارزه می‌کنید؟

دیدگاه من در این مورد این است که در چنین وضعیتی غریزی عمل می‌کنیم؛ اعتراض می‌کنیم و مبارزه می‌کنیم حتی اگر به بهای جان‌مان باشد، زیرا در وضعیتی که کوچک‌ترین آزادی فکر و عمل وجود ندارد، نفس‌کشیدن بی‌معنی می‌شود. اما در صورتی که می‌بینیم پیروزی نهایی باز هم از آن یک حکومت توتالیتر است، مبارزه ما موجه است یا نه.

کریم دهقان: تا جایی با بحث محمد باقریان موافق هستم. شاید دوستان بدانند که این اتفاق چگونه در افغانستان افتاده و این مسیر چگونه شکل می‌گیرد. بحث اصلی این است که وقتی فرایند ایده‌های سیاسی به ایدئولوژی تبدیل می‌شود و این ایدئولوژی یک توهم ایجاد می‌کند که جوامع را به سعادت و خوشبختی برساند یا نسخه‌ای تجویز می‌کند که انتهای آن خوشبختی است، می‌تواند از هر مسیری شکل بگیرد و به یک حکومت تمامیت‌خواه تبدیل شود؛ چه از مسیر سازوکارهای اقتصادی سرمایه‌داری، چه از مسیر سازوکارهای اجتماعی سوسیالیسم و چه از مسیر دینی. و وقتی به حالتی تبدیل می‌شود که فقط سیاه و سفید می‌بیند و می‌گوید آینده سفید است و حتی از مسیر سرکوب باید نهادینه شود تا ما به آنجا برسیم.

اکنون ما هر سه نمونه آن را داریم؛ نمونه سرمایه‌دارانه‌اش این است که ترامپ در یک ساختار کاملا سرمایه‌دارانه به یک دیکتاتور تبدیل می‌شود، یک سیستم سرمایه‌داری اقتصادی که به جز عرضه و تقاضا هیچ چیز دیگری برایش اهمیت ندارد. به طور مثال، در نخست از اوکراین به عنوان یک کشور آسیب‌خورده با ابزار حقوق‌بشری حمایت کرد، اما اکنون وقتی می‌بیند که برایش منفعت اقتصادی ندارد و منابعش در خطر است، خواستار بازپرداخت تاوان شده است. در کنار آن به کشورهای زیردستی مانند ونزوئلا تجاوز می‌کند.

از زاویه دیگر، اکنون ایلان ماسک در اروپا تعیین تکلیف می‌کند که مردم جامعه باید چه کار کنند. نوع سوسیالیستی آن را که اکنون به دیکتاتوری مبدل شده، در کشورهای اروپایی و آسیایی می‌بینیم. نمونه دینی آن را هم در ایران و هم در افغانستان داریم. این خیلی طبیعی است و هر کشور می‌تواند شکل بومی‌شده و مطلق‌گرایانه خودش را داشته باشد.

مغالطه‌هایی که در رمان ۱۹۸۴ یا قلعه حیوانات شکل می‌گیرد، در واقع نقدی بر ساختار چپ است که مسیرش را به دیکتاتوری عوض می‌کند؛ سرمایه و قدرت در دست افراد خاصی می‌افتد که به ساختار مافیایی تبدیل می‌شود.

این رمان‌ها به ما کمک می‌کند تا رمزگشایی کنیم که چه فرایندهایی به عنوان حقیقت‌سازی و مشروعیت‌سازی و بازتولید مشروعیت به عنوان یک امر بدیع به کار رفته و چگونه می‌توان این مغالطه‌ها را تفکیک کرده، نگاه و تفکر انتقادی خودمان را حفظ کنیم. اکنون در افغانستان افکار طالبان توسط رسانه‌های اجتماعی بازتولید می‌شود؛ مثلا نوع لباس پوشیدن زنان، حرام بودن موسیقی که مغالطه تقدس‌گرایانه است. با خواندن این رمان‌ها می‌توانید سازوکار مغالطه‌گرایی را کشف کنید.

شازیه اسلمی: بحث آقای دهقان خیلی خوب بود. با این موضوعات می‌توان اطلاع‌رسانی کرد. کسانی که آگاه نیستند، ذهن‌شان در حال شکل‌گیری است؛ مخصوصا خانواده‌هایی که حتی یک فرد هم در آن برای آگاهی‌رسانی وجود ندارد، پس ذهن و افکارشان در معرض خطر قرار دارد. کسانی که مقداری آگاهی دارند، این متن‌ها کمک می‌کند تا سیاه و سفید را به شکل نقطه‌ای ببینند.

اما اگر این متن‌ها توسط گروه‌هایی توتالیتر مانند طالبان خوانده شود، در بازتولید سویه‌های توتالیتاریسم نقش خواهد داشت، یعنی هر فردی از زاویه‌های مختلف به متن نگاه می‌کند.

محمد باقریان: در مورد پرسش رمزیه باید بگویم، طوری که در کتاب «ما» از زامیاتین خواندیم، مبارزه و مقاومت مانند اعداد بی‌انتهاست و در جای دیگری هم گفته شده که هر جایی که دیکتاتوری هست، مقاومت و مبارزه هم هست؛ بنابراین من فکر می‌کنم قبل از نتیجه کار، مبارزه و مقاومت مهم است. منطقی بودن و نبودن آن بحث دیگر است، ولی ایده انقلابی داشتن و دست‌نکشیدن مهم است؛ حتی نابود شدن فردی که در مبارزه نابود می‌شود هم زیباست.

کریم دهقان: دو نکته‌ای که رمزیه به عنوان سوال مطرح کرد مهم است؛ یک نکته این که وقتی رهبرها از طریق مبارزه در مقابل ستم به رهبری رسیده‌اند، از کجا معلوم که خود ستم نکنند. نمونه‌های زیادی وجود دارد که ستم کرده‌اند؛ چه در ساختار دینی، چه در ساختارهای ایدئولوژیک دیگر. این افراد از میان مردم بالا آمده‌اند و به دیکتاتور تبدیل شده‌اند.

ولی من فکر می‌کنم دو چیز همیشه کمک می‌کند؛ یکی مردمی‌بودن ساختارهاست که به شکل گروه‌ها و صنف‌های شبکه‌ای، همواره به عنوان بافت سیاسی وجود دارند. دوم، چیزی که مهم است و ما باید در مقابل آن بایستیم، انفعال و سیاسی‌نبودن است. البته تعدادی از افراد از سیاسی‌بودن تعبیری دارند، گویا فرد باید علوم سیاسی خوانده باشد، در حالی‌که اگر ما دیدگاه سیاسی انتقادی داشته باشیم و در برابر هر اتفاق خاصی در مواقع مختلف صدا بلند کنیم، این خود سیاسی‌بودن است. نکته دوم هم که خیلی کمک می‌کند، آگاهی از قانون است. اگر قانون ساخته شود و به طور دوام‌دار بازنگری شود و مردم در مورد آن آگاه شوند، کمک‌کننده خواهد بود.

نکته دیگر به چالش کشیدن نظام حقیقت‌ساز است که باید در مقابل آن ایستاده و مبارزه کنیم تا حقیقت‌ها وارونه ساخته نشود و اذهان مردم با آن پر نشود.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید