خاکستر و خاک؛ روایت سه نسل خاکسترنشین

| فرحناز باور

دانشجوی مقطع دکترای ادبیات فارسی

رمان خاکستر و خاک؛ روایت رویاهای خاکسترشده و سرنوشت غم‌انگیز سه نسل است. نسلی که هوای  باروت و بم را تنفس و به ‌جای غذا، خاکستر و خاک خورده اند. روایت جنگ‌های مجاهدین و خلقی‌هاست. جنگی که زندگی آدم‌ها را در قبضه‌ی خود گرفته و یک‌مشت خاک و خاکستر از محیط زیسته و فرهنگ آن‌ها به جای می‌گذارد. 

نزاع ازآنجا آغاز می‌یابد که عده‌ای، از سربازگیری‌های اجباری خلقی‌ها، سر باز می‌زنند و بهانه‌ی بمباردمان را به دست شوروی می‌دهند. حادثه در قریه‌ای به نام آب‌قول رخ می‌دهد. جایی که دستگیر، یاسین و زینب زندگی می‌کنند. در این جنایت، همه افراد قریه از بین می‌روند. همسر و  پسر دستگیر نیز می‌میرند و عروس او (همسر مراد) با تن برهنه از بمباران جان سالم بدر می‌برد ولی برای اینکه بی‌سیرت شده و خسرش او را برهنه دیده است، خود را به آتش می‌افگند و می‌میرد. دستگیر شخصیت اصلی داستان، چند روز بعد از این اتفاق با یگانه نواسه‌اش، یاسین، منتظر آمدن یگانه فرزند به‌جامانده‌اش می‌شود، اما خبری از او نمی‌رسد. فکر می‌کند که هنوز خبر این حادثه‌ی بد به گوش مراد نرسیده است. مرادی که رگ رگش غیرت است و ننگ. مرادی که باری برای اینکه کسی همسرش را چیزی گفته بود، با زدن با بیل بر سر او، مشقت زندان را به جان خریده بود و به همین سبب قریه را رها کرده و روانه‌ی معدن زغال شده بود. دستگیر یقین داشت که مراد چیزی از ماجرا نمی‌داند وگرنه مرگ ناموس مراد، برایش غیرقابل‌تحمل بود و حتماً می‌آمد. دستگیر با همین اندیشه، دست یاسین رامی گیرد و راهی معدن زغال می‌شود. یاسین فرزند مراد است. در آن حادثه، پرده‌ی گوش‌هایش پاره می‌شود و دیگر صدایی را نمی‌شنود. او غرق جهان کودکانه‌اش است و  فکر می‌کند این آدم‌هاست که صدایی ندارند. همه‌جا  به دنبال کشف صداهاست و بار بار از پدرکلان خود می‌خواهد که به جایی بروند که صدا داشته باشد. 

دستگیر، قبل از رسیدن به معدن با میرزا عبدالقدیرخان مواجه می‌شود. شخصیت کتاب‌خوان، مهربان، انسان نیک نیت و  دمخور با شاهنامه و حافظ است. برای کاستن غم‌های دستگیر، از او دلجویی می‌کند. از تراژدی رستم و سهراب، مرگ، زندگی و مبارزه برایش می‌گوید.  با حرف‌هایش به‌عنوان دانای محدود، خاطر آزرده و پریشان دستگیر را  تسلی می‌دهد و راهنمایی‌اش می‌کند. در روزگاری که همه غرق اندوه خود اند و از یکدیگر فراری، گوشی می‌شود برای غم‌های نگفته‌ی دستگیر.

دستگیر با مشقت تمام، موتری گیر می‌آورد و راهی  معدن می‌شود. در طول راه با خود کلنجار می‌رود و برای مواجهه با پرسش‌های مراد، آماده‌ی مبارزه می‌شود. مراد را در هیچ جای داستان نمی‌بینیم، اما همیشه حضور دارد و با پرسش‌هایی که دستگیر احتمال می‌دهد مراد آن‌ها را ازش خواهد پرسید، در جای‌جای داستان به خواننده معرفی می‌شود. مراد شخصیت خونگرم و ماجراجو و به‌اصطلاح خیلی غیرتی و ناموس پروری دارد . 

وقتی دستگیر به معدن زغال می‌رسد، در آنجا درمی‌یابد که روایت را دگرگونه برای فرزندش تعریف کرده‌اند. ازاین‌قرار که همه مرده‌اند و دیگرکسی از خانواده‌ی مراد، زنده نیست. مراد بار این اندوه را تاب نمی‌آورد و قصد خودسوزی می‌کند، اما همکارانش او را نجات می‌دهند و ازآن‌پس مراد تصمیم می‌گیرد که در معدن بماند. پدر، ناراحت از این رویداد برمی‌خیزد و راهی خانه می‌شود. افکارش در مورد غیرت و ننگ مراد همچون حبابی در لحظه می‌ترکد و بی‌اینکه منتظر آمدن مراد بماند، راهی مسیرش می‌شود. قبل از ترک آنجا، از طریق خانه سامانی که در آنجا مشغول کار است، درمی‌یابد که رییس کارگران برای نگه‌داشتن مراد در معدن، به مراد و دیگران دروغ گفته است. دستگیر با دادن قطی نسوارش به خانه سامان، از او می‌خواهد که آمدن پدر را به اطلاع مراد برساند و خود، راهش را پیش می‌گیرد و می‌رود.

خاک و خاکستر روایت تاریخی سرنوشت انسان افغانستانی است. قصه‌ی هزاران رویای در خاک خفته و امیدهای خاکستر شده‌ای که هزاران مراد و دستگیر و زینب را قربانی گرفته است. داستان از زبان دوم‌شخص (توی روای) به شیوه‌ی روایت خطابی  روایت می‌شود. زمان روایت، زمان حال است و مکان‌ها معین، تاریخی و واقعی‌اند. در توالی کلان روایت، خرده روایت‌هایی از زندگی میرزا عبدالقدیر و  شاه فتح نیز وارد داستان می‌گردد. با این خرده روایت‌ها، خواننده بیشتر با فضای تیره‌ی جنگ در آن زمان و تأثیر  اندوهناکی که بر روان شخصیت‌های داستان به‌جا می‌گذارد، بیشتر آشنا شده و باشخصیت‌های داستان همزادپنداری می‌کند. 

فضای داستان، کاملاً مردانه است و در طول داستان فقط از دو زن یاد می‌شود. زینب (عروس دستگیر) و همسر دستگیر که نامی ازش برده نمی‌شود. زینب بااینکه از بمباردمان جان سالم بدر می‌برد، اما خود را به سبب هنجارهای اجتماعی و سنت‌هایی که جواز دیدن تن زن را به همسر و گور محدود کرده، خود را به آتش می‌افگند. فکر می‌کنم رحیمی با در آتش افگندن شخصیت زینب (زن) به سبب بی‌سیرت‌شدن، خواسته بر سنت‌هایی که زن را نادیده می‌گیرد و او را به تن محدود می‌کند، انگشت انتقاد بگذارد.  

رحیمی در نمادپردازی خیلی موفقانه عمل کرده و بی‌اینکه توضیحی بدهد، خواننده را از اوضاع و زمان آگاه می‌سازد. نشان ستاره‌ی سرخ که یک نشان نظامی اتحاد جماهیر شوروی است و به‌عنوان نماد کمونیسم و طبقه‌ی کارگر به کار می‌رود، در رمان با ذکر آن به خواننده می‌رساند که حکومت دست خلقی‌هاست.«یک لاری نظامی که به روی درش ستاره‌ای به رنگ سرخ ترسیم‌ شده است، پل را عبور می‌کند.»(رحیمی، 1381: 5) یا پنج بار نسوار تف کردن که بیانگر گذر زمان و دیر انتظار ماندن دستگیر را نشان می‌دهد. «نسوارت را پرت می‌کنی بیرون به روی خاک، کنار پنج لکۀ سبز دیگر.»( همان:6)  

منبع

رحیمی، عتیق. (1381). خاکستر و خاک.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید