داستان بلند «خاکستر و خاک»؛ روایت زندگی برباد رفته
«خاکستر و خاک»، داستان پُرکشش، تراژیک و ستایشبرانگیز است که از چشماندازهای مختلف میتوان در موردش، بحث و گفتوگو کرد. آما آنچه که برای من، شگفتانگیز بود، توصیف بسیار تیزبینانه و هنرمندانه نویسنده از شخصیتمرکزی و حالات درونی و بیرونی وی بود. من هنگام خواندن این داستان، احساس میکردم، فیلم صحنههای رمان را میبینم. به ویژه جاهای که روایت مختص به «دستگیر» میشد. نسوار کشیدن، نگاه، حالت خواب و بیداری، درگیری ذهنی شخصیت مرکزی بین اکنون و گذشته،و…، بیانگر نوع ریزبینی و دقت نویسنده در توصیف است. به تعبیر دیگر تصور من این است که نویسنده در توصیف، خیلی هنرمندانه عمل کرده.
به لحاظ محتوایی، برداشت من این است که در این داستان، فاجعه یا پیامد آنچه را که جنگ برسر آدمهای چون «دستگیر» آورده به نمایش میگذارد. به عبارت دیگر، نشان دادن حالت ذهنی و روانی فردی که در اثر جنگ، «همه هستی» اش را از دست میدهد و در یک بربادی مطلق قرار میگیرد. نشان داده میشود که اینگونه آدمها، چگونه لحظههای شان سپری میشود و با چه تجربه و حالت روبهرو اند.
هنگام خواندن این متن، مدام خانوادهای که در روستای «سیوک ـ شیبر» ولایت دایکندی، توسط طالبان تیرباران شد، به یادم میآمد. صدای یکی از بازماندگان آن رویداد تراژیک را شنیدم. میگفت همهای خانواده ام را کشتند. این صدا را از زبان دستگیر هم میشنیدم. تکرار تاریخ در سرزمین پر از نکبت افغانستان.










دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.