سفر از مسیر گرگ‌ها

| سهیلا کریمی

صبح هنگام سپیده‌دم ساعت شش بود، سکوت مرگباری همه جا را فرا گرفته بود، انگار همه چیز سنگ شده بود. سرمای پاییزی تمام بدنم را نوازش کرده و تا مغز استخوان هایم رسیده بود. از شدت سرما به خود می‌لرزیدم لباس گرم نپوشیده بودم و فقط به یک مانتوی به رنگ سرخ و پتلون سیاه رنگ اکتفا کرده بودم به فکر این که وقتی آفتاب طلوع کند هوای داخل موتر گرم می‌شود. اما چادر کلانی به دور خود پیچیده بودم و صورتم را با ماسک پوشانده بودم.


همانطوری که کف هر دو دستم را به هم میمالیدم در عین حال آهسته آهسته قدم میزدم، پیشمان شده بودم که چرا لباس گرم نپوشیدم و سرما هم مجال سکون ایستادن در یک نقطه را نمی‌داد، دیری نگذشت چراغ‌های موتری که انتظارش را می‌کشیدیم تمام کوچه را روشن کرده و سکوت حاکم در فضا را شکست، با عجله و نفس کشیدن های عمیق من و دوستم ستاره داخل موتر سوار شدیم.
موتروان به چند کوچه پیچید و پیش روی یک خانه بلند منزل موترش را ایستاد کرد، لحظه‌ای گذشت یک زن با یک مردی که یک طفل حدود چهار یا پنج سال را محکم در بغلش گرفته بود به موتر سوار شد و موتر حرکت کرد.
موتروان آهنگ قدیمی به زبان پشتو گذاشته بود. آهنگ‌های قدیمی خصوصا به زبان پشتو را اصلا دوست ندارم. گاهی از شیشه موتر به طرف موتروان که تمام صورتش را با پارچه‌ای به رنگ سفید پوشانده بود می‌دیدم و بخاطر آن آهنگ‌های ملال آوری که پخش می‌کرد با خودم زیر لب غر می‌زدم، اما هیچ چاره‌ای نبود جز اینکه هر آنچه بود را می‌پذیرفتم، بناءً دستانم را دور خود حلقه کرده و چشمانم را بستم …
با تکان خوردن‌‌های موتر بیدار شدم، انگار سر سنگ‌ها راه می‌رفت. چشم‌هایم را باز و بسته کرده به شیشه موتر دوختم، چیزی ندیدم جز گرد و خاک که به هوا می‌چرخید، خود را از چوکی موتر کندم و کمرم را راست کرده صاف نشستم. موتروان هنوز هم همان آهنگ‌های پشتو اما با صدای پایین را پشت سر هم پخش می‌کرد، این بار بی تفاوت به خوب و بد بودن آهنگ‌ها نگاه‌ام را به بیرون دوختم، زن که پهلویم نشسته بود کل روی خود را پوشانده سرش را به چوکی موتر چسپانده خوابیده بود. ستاره هم که طرف راستم نشسته بود همچنان خوابیده بود.
کم کم گرد و خاک کمتر شد و از لا به لای آن می‌شد عبور و مرور، موترها، کوه ها و دنیایی بیرون از موتر را دید.
به عبور و مرور موترها و به موترهای باربری که کوه از بار را انتقال می‌دادند خیره شده بودم. دیری نگذشت که موتر ایستاد، موتروان پایین شد و با دست طرف ما هم اشاره کرد که پایین شوید، همین که از موتر پایین شدیم انبوهی از مردها به دور ما حلقه زده بود و من متعجب به آن مردانی که با نگاه‌های شان آدم را می‌بلعید به یک گوشه ایستاد شدم. موتروان دنبال نفری بود که ما را رهنمایی کند، تا ما پاسپورت‌های خود را مهر خروجی پاکستان و ورودی افغانستان بزنیم و از آنجایکه ویزه ما یکساله بود و باید بعد از هر شصت روز سر مرز می‌رفتیم و مهر ورودی خروجی می‌زدیم و دو باره به پاکستان بر می‌گشتیم. وقتی از افغانستان به پاکستان آمدم هوای آمدم و تا آن روز مرز زمینی اسپین بولدک را ندیده بودم.
موتروان پسر حدودی دوازده ساله‌ای را آورد و گفت؛ این شما را رهنمایی می‌کند به دنبال همین پسر بروید.
پسر خورد سالی که لباس‌های پاره، چپلق‌های کهنه‌ای که از پاهایش کلانی می‌کرد، به راه افتاد من و دوستم ستاره همراه با زنی که طفلش را محکم بغل کرده بود از دنبالش به راه افتادیم.
پسری خورد سال همانطوری که گوشه‌ای از دستمال دور گردنش را می‌جوید گاهی پشت سر خود طرف ما می‌دید و نیشخندی می‌زد و دو باره به راهش ادامه می‌داد…
وارد یک راه خاکی شدیم که دو طرف‌اش را سیم خار دار احاطه کرده بود، اندک زنانی با صورت‌های پوشیده و انبوهی از مرد‌ها با نگاه‌های زنینده شان در حال عبور و مرور بودند، بعضی های شان به ما نزدیک می‌شدند و به زبان پشتو چیزی می‌گفتند و خنده کنان دور می‌شدند، ترسیده از آن مردها من و ستاره دست در دست هم راه می‌رفتیم و با صدای آهسته به ستاره می‌گفتم، دعا می‌کنم این آخرین باری باشد که اینجا آمدیم.
ستاره لبخند زد و گفت: ترسیدی؟
گفتم: اری از نگاه این مردها می‌ترسم، از نیشخندی که تا به ناگوش شان باز می‌شود می‌ترسم.
ستاره من را دلداری داد و گفت: نترس چیزی نمی‌شود، امیدوارم دفعه آخر ما باشد که سر مرز اسپین بولدک آمدیم.
مصروف قصه کردن با ستاره بودم که به اولین ایست بازرسی رسیدیم، دستم را از دست ستاره رها کردم و دستکول کوچک که به گردنم بود و داخل آن پاسپورت خود را مانده بودم از گردنم کشیدم و سر ماشین تلاشی ماندم منتظر ستاره بودم تا پلاستیک که در دست داشت و داخلش کمی نان و آب بود را به سر ماشین تلاشی بگذارد.
در همین اثنا بود که دستی را روی باسنم حس کردم که محکم باسنم را فشرد، تمام بدنم بی حس شد و احساس کردم در کدام کوره‌ای گداخته از آتش پرت شدم. نگاهم به دست مردی قد بلند با یونیفورم نظامی چرخید که دستش را از روی باسنم کشید و من در دنیایی از شوک و ترس چند مشت به دست‌هایش زدم، اما او انگار نه انگار لبخند موزیانه‌ای زد و از کنارم گذشت …
با صدای ستاره به خود آمدم که گفت: چرا ایستاد استی، بیا که او بچه ما را صدا می‌کند.
با پاهای که نای رفتن، تنی که توانای ایستادن و زبانی که توانی سخن گفتن را نداشت به طرف ستاره رفتم و خودم را محکم به ستاره چسپاندم و اتفاق که برای من افتاده بود را گفتم؛ ستاره از دستم محکم گرفت و گفت: بیا که برویم هنوز کار ما تمام نشده و ممکن است امروز بارها و بارها مورد آزار و اذیت قرار بگیریم.
مسیر زیادی را طی نکرده بودیم که به دومین ایست باز رسی رسیدیم. غرفه‌های کوچکی آهنی با پنجره‌های خوردی شبیه زندان‌های یک نفره که به فیلم‌ها دیدم بودم، به ردیف کنار هم قرار داشت من و ستاره بی توجه به آن ها از کنار شان عبور کرده بودیم. چند قدم دور نرفته بودیم که مردی با صدای بلند و به زبان اردو از پشت سر ما چیغ زد، سر جای خود می‌خکوب شدیم، سرم را به عقب برگرداندم که با اشاره پولیسی که به طرف ما می آمد رو به رو شدم، قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد، فکر کردم نکند کدام اتفاق افتاده است. ستاره گفت: وای از دست تو فراموش کردیم که تلاشی بدهیم.
دو باره برگشتیم و داخل غرفه که پشت‌اش نوشته بود محل تلاشی زنانه داخل شدیم. دو تا دختر جوان با یونیفورم نظامی به رنگ زرد سر چوکی نشسته بودند و در حالیکه ساجق می‌جویدند سر سری یک نگاهی به داخل کیف‌های ما انداختند.
وقتی که از آن غرفه بیرون شدیم به ستاره گفتم: دیدی چادر نپوشیده بودند.
اما من که کلان چادر پوشیده بودم، آرایش که نکرده بودم هیچی حتی روی خود را با ماکس پوشانده بودم.
چرا امروز آن هم یک پولیس به من تعرض کرد؟
ایا به نظر تو به این دخترها کار نمی‌گیرند؟
این‌ها را اذیت نمی‌کنند؟
ستاره یک نگاهی به من انداخت و گفت: ما چی میدانیم از این دخترها …
با یک آه عمیق رد پای پسر که ما را رهنمایی می‌کرد را گرفته دو باره به راه افتادیم.
با هر قدم که می‌گذاشتم و هر مردی را که می‌دیدم از ترس به خود می‌لرزیدم.
در سومین ایست باز رسی که باز از همان مدل غرفه‌های کوچک و آهنی بود رسیدیم و این بار پسر خورد سال ما را به غرفه رهنمایی کرد که مهر خروجی پاکستان را می‌زد، وارد غرفه شدیم پسری میان سال، قد بلند و نسبتا سیاه چهره سر چوکی نشسته بود و با دکمه ‌های کمپیوتر که پیش روی اش مانده بود سر و کله می‌زد، با دیدن ما نگاهی عمیقی به من و ستاره انداخت و همانطوری که پاسپورت ما را چک می‌کرد گفت: از کویته آمدید؟
نگاه‌ام به طرف ستاره که به سمت چپ‌ام سر چوکی نشسته بود چرخید، ستاره با لبخندی سردی که روی لب‌هایش نشسته بود گفت: اری از کویته آمدیم.
گفت: از کدام قسمت‌اش؟
آن قدر ترسیده بودم که ترجیع دادم اصلا حرف نزنم، دو باره ستاره به طرف من نگاه کرد و با همان لبخند قبلی‌اش گفت: بوروری
پسره چیزی نگفت و با همان نگاه عمیق‌اش پاسپورت‌های ما را داد و ما از غرفه بیرون شدیم.
وارد یک راهی شدیم که با دیوار‌های سمیتی بالا بلندی احاطه شده بود. آن راه پر پیچ و خمی نسبتا طولانی را طی کردیم و داخل حویلی رفتیم که سر دروازه آن بیرق به رنگ سفید بر افراشته شده بود و روی یک لوحه کلان به زبان دری و پشتو نوشته شده بود که به مرز افغانستان خوش آمدید.
وقتی آن لوحه را خواندم، نا خود آگاه اشک به چشم‌هایم حلقه زد و حسی که نمی‌توانم به کدام زبان و در قالب کدام واژه بیان کنم به من دست داد.
آهی عمیقی از تهی دلم کشیدم و با ستاره گفتم؛ ای کاش می‌شد به افغانستان بر می‌گشتیم، به کابل جان، به همان روزهای قبلی، به همان فضای شلوغ کوته سنگی …
از چشمان اشک آلود ستاره فهمیدم‌ که او هم مثل من طعم تلخ غربت را با گوشت و پوست‌اش چشیده است.
می‌گویند؛ غربت یعنی تمام وجودت بغض شود و برای دریا شدن‌اش شانه‌ای نباشد، جز شانه‌ای دیوار …
داخل دهلیز نسبتا تاریکی شدیم و به طرف دوتا مرد رفتیم که با ریش‌های دراز و لنگی‌های سیاه که دور سر شان پیچانده بودند پشت کمپیوتر کهنه‌ای نشسته بودند.
پاسپورت‌های خود را روی دیوار بلندی پیش روی شان گذاشتیم و خود ما بدون اینکه حرف بزنیم ایستاد شدیم و با نگاه‌های ترسیده به آن‌ها زل زده بودیم.
یکی از آن مردها گفت: بروید آنجا سر چوکی بنشینید باز به نوبت صدای تان میکنم.
با قدم‌های خیلی با احتیاط و آهسته که انگار کسی خواب باشد و نکند با سر و صدای پای ما از خواب بیدار شود به طرف چوکی که در آن گوشه‌ای دیگری از اتاق مانده بود رفتیم و منتظر نشستیم.
بالخره نوبت من رسید و یکی از آن دو نفر پاسپورت‌ام را به دست‌اش گرفته در حالیکه به هوا تکان می‌داد نامم را بلند خواند، از جایم بلند شده با قدم‌های آهسته و سر شار از ترس و دلهره به سوی‌اش رفتم.
گفت: چرا پس به پاکستان می‌رویی؟
گفتم: مریضم
بدون اینکه به من نگاه کند با خشم گفت: نسخه‌های خود را نشان بده
با صدای تضرع گونه‌ای گفتم: نسخه‌هایم نیست یعنی ناوردمش
یک نگاهی خشینی به من انداخت و محکم پاسپورتم را مهر زده پیش رویم گذاشت…
می رسد آخر آن جاده به تشویش و جنون، بهتر آن است که در آن راه قدم نگذاری …

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید