خمیازۀ انار یلدا

داستانی یلدایی از شاذیه اسلمی؛ دانشجوی دکتری دانشگاه الزهرای تهران 

 

| دکتر شاذیه اسلمی

دانش‌آموخته زبان وادبیات فارسی 

یلدا تکیه می‎دهد به دیوار آشپزخانه. پلک‏هایش می‎روند، روی‏هم. سبک می‎شود مثل پر قو. دستش را می‎کشد حمید، سوی شاخه‎های خمیدۀ انار، لبخند زیرکانه‎ای می‎زند به رویش و می‎گوید:

«بیا انار بچینیم، پر کنیم خوانچه‎ها را، برای شب چله!»

«رها کن دستم را! طالب‎بچه‌ای نباشد به پشت پرچال!»

***

سیمین‎گل بار چهارم گوشش را می‎خواباند به درز درِ بیرون و بر می‎گردد به اتاق نشینمن، نفس راست می‎کند و به بی‎بی حاجی آهسته می‎گوید:

«های خدا بخیر صبح کند، امشب را، نذر کشمش نخود پُر می‎کنم دامن بچه‎های زیربلاک را، بین دیگر و شام، دم‎دمای غروب، نذر و دعا یک و بگی، قبول می‎شود!»

بی‎بی‎حاجی مهره‎های تسبیح را می‎غلتاند، رو یگ‎دیگر، ذکرهای پرشده دهنش را کُف می‎کند و چُف می‎کند به یخنش، به شانۀ راست و چپش، آب دهنش را قورت می‎هد و می‎گوید:

از وقتی آمده‎ان، نی شاه رهَ ‌ماندن نی گدا رَه، دزدی نکرده، دست مردم را ساتول می‎زنن، ریزه‎ریزه بچه‎گک‎ها خاک دود شدن، گَمِ خاک در و منزل، خدا پرده کند پردۀ بچه‎جوان‎های مردم را!

هفت کوی سیاه در مابین، هفت کوی سیاه در مابین، شنیدم، زبان بیت‎خوانا رَه از حلقش‌شان بیرون کردن. ای خدا! کجا! را سیل داری؟ دود مردم به آسمان رسید جِجِق شدن، جزغاله!

توبه بگو، سیمین‎گل توبه! کاشکی نمی‎ماندی برود پشت ساز! بی‎ساز نمردیم که! طوی رفتیم نه دنگی بود نه دهلی. بی‎دایره، و بی‎خینه دخترا به خانۀ بخت رفتن امسال! یلدا را چی به سیل و ساز؟ ساز نی بی‎ساز!

***

یلدا تا چشم باز می‎کند، صدای حاجی‎ را می‎شنود:

«من برای تو و حمیددعا کردم. نماز نصف شب کارساز است، کارساز!»

ذوقی لبریز می‎شود، به دل یلدا، سرش خم می‎شود روی گردنش، آب شیرینی جمع می‎شود، به نوک زبانش. گونه‎هایش سرخی می‎آورند. حاجی شف لنگی‏اش را سیله می‎کند، نرم، تکیه می‎دهد به پشتی، رو به یلدا می‎کند و می‏گوید: چرا چُپ  استی دخترم، یک‎چیز بگو، از چله بگو!»

یلدا پشت قوزمانندش را به لور بالشت نمی‎دهد، لب‎هایش را چندُک می‎کند و می‎گوید:

«پارسال معلم اجتماعیات ما می‎گفت که جشن یلدا پیروزی روشنایی بر تاریکی است. قدیم‎ها‎ مردم دو خدا داشتن: اهورامزدا و اهریمن، خدای نور و خدای تاریکی.  

حاجی ابرو کج می‎کند و می‎گوید:

استغفرالله، استغفرالله! شر و بدی را چی به نام مبارک خدا! ای معلم شما کافر بوده چی بوده به‎خدا!

یلدا می‎بیند که حاجی را خوش نخورد این که برای خدا صفت بدی داده شود، با عجله می‎گوید:

نی‎ حاجی‎صایب، گپ دگه جای است. معلم ما می‎گفت که شب چله، از خاطری که بسیار تاریکی است، تا دمای صبح چراغ را روشن بمانیم، اهورامزدا بر شیطان لعین پیروز می‎شود.

سیمین‎گل به فکر فرور می‎رود: خدا سر ما فضل کند این دختر گپ از چراغ روشن می‎زند از روشنی تا دم صبح، خدا نا ترسا کَی دیده می‌تانن چراغ مردم را. یک‎دفعه‎ای نرسن! دسترخوان ما را، بی‎برکت نکنن خدای‎ناکرده!

حاجی‎‎ شانه‎هایش را راست می‎کند، به شانۀ پشتی، حس غرور و شادی می‎کند و نرم لب به سخن می‎گشاید:

«زمستان‎های قدیم برف زیاد می‎بارید اسپ و قاطر راه نمی‎یافتن که تیر شوند. مردم چه می‎خوردن؟ گوشت خشک، می‎خوردند، سَوزی خشک، بادنجان رومی و بادنجان سیاه و بامیه خشک. کُلشه تابستان داغ جور می‏کردن وقت تموز!»

بی‎بی‎حاجی می‌گوید:

یادت رفت حاجی! که به باغ شیره تیار ‎کردیم شیرۀ انگور.

مادرکلان صدای لرزانش بلند می‎شود و می‎گوید:

به قریه که بودم تابستانا، سیرسیر تُرشَک، قاش می‎کردم، پیاز می‎چیدم روی پرچال بام، پشت و روی‎شان می‎کردم. گوشت که قاق‎ می‎شد، گور می‎کردم به کندوی برنج. ترنگَس می‎کردن توته‎های گوشت!

***


بلی حاجی‎صایب، می‎گویند کسی که در زمستان تربوز بخورد، در فصل سرما بیماری از او فرار می‎کند و حتی گرمی‏های ماه های سرطان و اسد هم سرش تأثیر نمی‎کنند.

همه می‎گویند:

هی چقدر خوب! چقدر خوب!

یلدا یادش نیست که سیمین‎گل مادرش پشت چراغ را رها نمی‎کند و لب به تربوز نمی‎برد، از جایش بلند می‎شود و به چابکی، ظرف‎های سنتی، ویژه جشن یلدا را برمی‎دارد از الماری بلند. تربوزها را کارد می‎زند و انارها را دانه می‎کند. انار دانه‎شده را کنار انارهای پوست‎ناگرفته می‎گذارد، سرخی پوست انار به صورت یلدا، می‎افتد. صورتش سرخ می‎شود. پرده‎های اتاق سرخ می‎شوند. همه مصروف قصه‎های قدیمی می‎شوند و یاد خاطرات زمستانی، برف‎جنگی، دنده‎کلک، چشم‎پتکان و یخ‎مالک‎های بچکی. کسی نمی‎بیند که سیمن‎گل رفته و گوشش را چسپانده به پشت دروازۀ دهلیز. حاجی دهنش آب می‎دهد و می‎گوید:

انار، یادآور چرخۀ زندگی اس یعنی تولد دوباره و نوشدنِ نسل آدم، پوست انار، نمادی از طلوع خورشید است و دانه‎هایش نور زندگی هستن، مردم همین‎طوری می‎گویند.

حاجی‌ دست به سوی سقف خانه بلند می‎کند و چشمانش را می‎بندد، همه به پیروی او دستان سوی آسمان و چشم‎ها نیمه باز، سکوت گرمی به قاش‎های تربوز و گونه‎های ترکیدۀ انار سایه می‎اندازد. حاجی‎ آوازش بلندتر می‎شود که می‎گوید:

خدایا از ظلم ظالم از شرک، از بددلی ما را دور بدار!

آمین…!

خدایا به ملک ما فراوانی و ارزانی ببخش…!

آمین…!

حاجی بسم الله الرحمن الرحیم گفته، قاش های تربوز را دندان می‎زند و همه به یک‎دیگر یلدا را مبارک می‎گویند. بی‎بی‎حاجی می‎گوید:

چقدر شیرین اس ای تربوز!

 مادرکلان آب تربوز را می‏بلعد و می‎گوید:

میوه‎های وطن ما عسل‎واری هستن!

خسرو وارد خانه می‎شود و سه‏تار را از زیر پیراهنش بیرون می‎کند. سیمین‎گل که در را به روی او گشوده بود، می‎گوید:

سر دسترخوان تیارِ یلدا رسیدی بیادر! چقدر خشویت دوستت داره! اما بگو کسی خو دنبالت نکد کسی خو ندیدت؟

تاریکی بود خوار، جَف‎جَف سگ زیاد بود، مه کسی را ندیدم!

خدا نگاه کند دل به دلم نماند تا که آمدی؟ شیطان صد گپ به دلم آورد!

یلدا یاد گپ‌هایی می‎افتد که مادرش با زن همسایه گفته بود:«سه‎شب و سه‎روز درد پنجه می‎کشید به کمرم، لب‎هایم زنگ بسته کرده بود، آخر این دختر منتظر بود به شب یلدا چشمانم را روشن کند، بابه‎ای خدا بیامزرش هم گفته بود که نامش را می‎مانیم«یلدا» و این را هم گفته بود که یلدا شب مبارک است؛ تولد حضرت عیسی علیه‎السلام را ‎گفته‎ان که همین شب بوده.»

 خسرو پیش از خوردن قاش تربوز، به یلدا می‎گوید:

کلکین‎ها را بسته کن یلدا، من درِ بیرون را خوب محکم کدم.

خسرو سه‎تار را بر می‎دارد و باز می‎گوید:

جایی خو باز نیس؟

نی ماما، اما صبر کن پرده‎ها را هم خوب کش کنم که پیش روی صدا را بگیره!

و از جایش بلند می‎شود و می‎رود گوشه‎های پرده‎ها را می‎کشد به روی ارسی‎ها وشیشه‎ها.

مادرکلان می‎گوید:

اگر نی بچیم پشت همی سازه ایلا کو! د کدام  بلا نرویم، بیازو این مردم بهانه می‎پالن سرما!

بان خاله یک‎شب هزار نمی‎شه، گلویم را زنگ زده، دوازده‎ماه شده دهن ‎باز نکردیم، فقط شما چک‎چکی چیزی نکنین!

و انگشتانش می‎روند و می‎آیند روی نوت‎های سه‎تار.

گلویش را صاف می‎کند، چشمانش را می‏بندد و طوری می‎خواند گویی برای خودش:

سر پرچال ما آمد ندایت/ صدایم کن مه قربان صدایت

بیا سینی بده انار شیرین/ هزاران بار شوم من خاک پایت

روشنی خیره‎ای که افتاده روی ساعت دیوار، سیزده‎دقیقه به دو را نشان می‌دهد. خسرو ساز را به دیوار تکیه می‎دهد و نفس‎ را بر رگ‎های گردنش جاری می‎کند و می‎گوید:

فکر کنم وقتش اس از کتاب حافظ فال بگیریم، همه به یک صدا می‎گویند:

 بلی، بلی! خیلی خوب می‎شود، فال حافظ خوشبختی می‎آرود! بیایید فال ببینیم، طالع ببنیم!

شعله‎های شمع‎ها کنده شده‎اند از قد دیوار.

یلدا به فکر فرو می‏رود. به خیالش که حافظ برایش می‎گوید:«یلدا، باز کن کتاب زندگی‎ات را، ورق‎هایم پر از مرادهای زندگی تو هستن. بخوان، تا همه بشنوند که که چقدر بخت فرخنده‎ای داری!»

 کسی با چیزی به در می‎زند و پاره می‎کند خیال خوش یلدا را. همه خاموش می‎شوند. سیمین‎گل رنگش مثل گچ سفید می‎شود و از جایش می‎پرد:

آی… خدایا! از دیگر، دلم شور می‎زد… آخر پیدایمان کردن، خاک بر سر ما شد!

 یلدا می‎گوید:

ش‎ش‌مع! ش‎ش‎مع! و زود پوووف‎شان‎کنیم!

 اشک‎های داغ شمع‎ها روی انگشتان یلدا یخ می‎بندند.

خسرو می‎خواهد برود سوی در بیرون؛ اما پاهایش پس‎پس می‎روند.

حاجی از پتۀ بالای صندلی بلند می‎شود، عمامه‎اش را بر می‎دارد از شِنگ صندلی، بر کلۀ بی‎مویش می‎گذارد، روی دهلیز گام می‎گذارد و می‎گوید:

پس شَوی، پس شَوی. من باز می‎کنم، لحاظ ریش سفیدم را خات کدن.

 خسرو می‎گوید:

-نی حاجی‎صایب، اگر کدام قنداغ به کدام جایت… خدای نکرده… هرچه نباشه شما مهمان ما هستید بنشنید، من می‎روم هرچی بادا باد!

این بار لگدهای محکم‎تری به دروازه کوبیده می‎شود، لگدهای خشمگین. صدایی می‎رسد به داخل آشپزخانه، صدای هولناک و غضب‎الود که می‎گوید:

اوو کافرا! اگر باز نکنی در را می‎شکنانیم…

***

سه تا مرد که زنخ‎ها و بینی‎هایشان را کسی نمی‎بیند از کنار حاجی و خسرو رد می‎شوند به تندی، درِ اتاق‎ها را چهارپلاق باز می‎گذارند، صدای خسرو به سختی از گلویش بیرون می‎شود:

«سیاه‎سرهای ما هستن نروید آن‎طرف!» و به آشپزخانه اشاره می‎کند.

همین که در به روی‎شان باز شده بود گفته بودند: «سیاسرها را بگو پُت شوند!» یلدا، دست مادرکلان به دستش، رفته بودند به سوی آشپزخانه. سیمین‏گل و بی‎بی‎حاجی از پشت‎هم دوان‎دوان شده بودند خپ و چُپ.

طالبان خودشان را می‎رسانند به اتاق نشینمن، کنار صندلی. نقش بوت‎های گِل‎آلودشان از دهلیز تا روی تشک‎ها قطار به قطار.

صدای یکی‎شان به گوش یلدا می‎رسد:

-صدای ساز می‎آمد از خانۀ‎تان! شما نمی‎فهمید که ساز حرام است؟

خسرو گردنش را کج می‎کند و می‎گوید:

– نی مجاهدصاحب! ساز چی؟ ما قرآن می‎خواندیم اِینه سیل کن! شاید صدای ما بلند شده باشه، کلام خدا زور اس، یگان دفعه صدای آدمه قیل می‎کنه!

هرسه، قنداغ‎های تفنگ سر به هوا، خیره‎خیره می‎بینند، به روی صندلی. روجایی چروک‎خورده و لحاف‎های کج و معوج و به‎هم‎ریخته.

سیمین‎گل مات مانده به کنج آشپزخانه. به این فکرمی‎کند که اگر لبۀ لحاف صندلی را بلند کنند و ساز را بکشند یا بشقاب‎های انار را یا توته‏های سوختۀ شمع را، چه خواهد شد؟ صدای طالبان او را از فکر باز می‎دارد:

«برویم کدام خانۀ دیگه بوده حتمن، پیدایش می‎کنیم، خانه‎خانۀ دلشان را تاریک نسازیم، ساز و آواز را زار نکنیم سرشان، ماندن‎والا نیستیم! بریم بریم تا پُت نشدن…!»

تهران٬ ۲۱ آبان ۱۴۰۱ خورشیدی| ویراست۲: ۲۹ آذر

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید