نگاهی به رمان «گمنامی» اثر محمدجان تقی بختیاری| نجیبه همت

  • «گمنامی» روایتی از سرگذشت جوانی به اسم (میرجان) است. قسمی‌که از نام رمان برمی‌آید با رویداها و سرنوشت شخصیت رمان تناسب دارد. 
  • در این رمان، روایت به گونهی غیرخطی بوده و رویدادها به توالی زمانی بیان نشده است؛ به گونهی که داستان از زندان آغاز میشود. راوی زندانی است و فضای ترس و وحشت زندان باعث میشود به خاطرات گذشته برود. 

«نمیدانم برخی مکانها چرا اینقدر باهم شبیه اند. دروان آن مسجد همچون سلولهای این زندان نور اندکی داشت. آنجا نیز تنها یک بلست از آسمان سهم برده بود…» (همان، ۵۰).

  •  راوی در درون داستان قرار دارد و رویدادها را از چشم دید خود روایت میکند.
  • «راوی» که شخصیت اصلی داستان است قربانی  فرهنگ خرافاتی، سوءاستفاده جنسی و درک نشدن در اجتماع می‌شود و این‌ها دلیل تغییر باورهای او می‌شود، او را شخص بی‌تفاوت به آنچه در محیط و اطراف اش می‌گذرد، می‌کند. 

«معلوم‌دار که از مدت‌ها پیش نسبت به رویدادهای پیرامونم بی‌تفاوت شده‌ام و چیزها فقط گذر زمان را برایم می‌نمایانند» ( گمنامی، ۱۳۹۸: ۹-۱۰). 

  • راوی (میرجان) در کودکی مادرش را از دست می‌دهد و این خلا در وجود و دیدگاه او در تمام رمان دیده میشود؛ زیرا وی با هر رویداد و صحنه‌های که نشان از زن و مادر دارد، در کودکی و جوانی به ناخودآگاه خویش که همان کمبودی مادر است رجوع می‌کند. 

«یک دلیل فوق احساس که خود هم نمی‌دانم، اعتقاد دارم که ظواهر جسمانی مادرم از بسیاری جهات شبیه مرجان بوده باشد. دست‌های سپید و گوشتی، چهرهای سپید…»

«از چهار و پنج سالگی پشت گردنم گرمای دست‌های گوشتی مادرم را برای همیشه از دست داد… بعد دو دستش را بر سرم کشید. همان لحظه بوی مادرم را حس کردم… مثل مادرم مهربان بود، اما مادرم نبود (گمنامی، ۱۳۹۸: ۱۴- ۱۸).

  • در بخش آخر داستان که راوی خود را در تنگنای زندهگی میبیند و قرار است به زودی زندهگی اش پایان یابد، نیز این حس برای او دست میدهد. 

«آتش میخواهد در یاختههایم نفوذ کند؛ اما همینجا است که به ناگهان یک جوره دست به فریادم میرسد. دستهای سپید و گوشتی که از سالها پیش پشت گردنم را مالیده است» (گمنامی، ۱۳۹۸: ۲۰۲).

  • در رمان گمنانی، نویسسنده به محرومیتهای زنان اشاره نموده است که توسط جامعهی مردسالار و عرف قومی بر زنان اعمال میشود.

 «حفظ ناموس به مراتب مهمتر از مراقبتهای جسمی زنان است و پرداختن به تنانگی آنان غیرت مردان را ذایل میسازد…. »

ویا: 

«زنهای ارزگان اغلب زیر لحاف میمیرند. مادرم سه صد بیت مخته کرده بود. من اما خیلی دیر، یعنی سالها بعد، صدای نالهی عمیق و کوتاه او را شنیده بودم. و نالههای همهی زنانی را که از نزدیک به یک قرن پیش در ارزگان و در پای منارههای صبور قلهی شیروبیگ بیصدا و خاموش مرده بودند» ( همان، ۱۵).

یکبار متوجه شدم که مندوخان قسمتی از صورت زن را عریان کرده است. همان دم اعتراضش را با حمله بر زن اعلام کرد: نه! خان صاحی! و با تبرش به سوی زن یورش برد (همان، ۵۹).

  • ویا زمانیکه مطابق شریعت حکم سنگسار را بر زن جایز میدانند، مندوخان آن را نمیپذیرد و میخواهد مطابق عرف قبیله‌ی خود عمل کند. 

«نه! سنگسار نه! جرم او تنها زنا نیست که فقط سنگسار شود. او بد رقم با عزت و شرف قبیله بازی کرده، عرف به ما میگوید که او را به اسب ببندیم، جان که بدر برد بر اولاد تغر حلال است» (همان، ۶۵).

  • همچنان در رمان از قتل عام قوم خاص نیز یاد میشود که به سبب آن تعداد زیاد مردم آن قوم به قتل میرسند و اموال و زمینهای شان غارت میگردد. تعدادی هم که زنده مانده اند، زمینهای پدران شان را اجاره کرده و زندگی میکردند. 

« روزی که شالم بیگ را بر دار کشیده بودند، پدر مندوخان با ایلجار مشرقی درافتاده بود، اما حین یک نبرد تن به تن موفق شده بود که با چاقوی بلند ریسمان دار را ببرد و شالم بیگ را نجات دهد. از آن پس شالم بیگ تا زنده بود زمین هایش را برای خان کوچی شخم زد… و اکنون سالهاست که پدرم زمین های نیاکانش را از مندوخان به اجاره گرفته است… در واقع از آن زمان این سه نسل درون قلعهی شیروبیگ نه زنده بوده اند و نه مرده. آنها صرفا در تقلای میان مرگ و زندگی روزگار گذرانده اند. ظاهرا جان شالم بیگ را در بدل زمینهایش معاوضه کردند…» (همان، ۵۲).

  • و باز همان موضوع (زندگی در برابر زمین) در بارهی زندگی راوی نیز تکرار میشود؛ جان میرجان در بدل امضای سند کاریز نظر معاوضه میگردد. 

«اگر پای سند کاریز نظر امضا کنی، خونت با خون بچهی مندوخان گد نخواهد شد»(همان، ۲۰۰).

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید