روایت هبوط
نگاهی به رمان بود و نبود، اثر جواد خاوری
یلدا حیدری
من جواد خاوری نیستم اما حس میکنم نه تنها در درون من، بل در درون تک تک مان، جواد خاوری یی، با عبارت بود و نبود، زیسته است. بود و نبود عبارت خوشآهنگ و شیرین نه، در واقع عبارت دشواری ست. اصلا همین یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود، از لحاظ محتوایی – هضم و تحلیل، جملهی عظیم و پیچیده ست. نمیدانم اولین گوینده یا نویسندهٔ این جمله کیست ولی به حتم دانا و فیلسوف و طبیب نه که یک قصهگوی عادی با بذر و بنیاد خدایی، بوده است.

استناد به متن و محتوای کتاب بود و نبود کافی و چاره ساز نیست؛ سری به دوران کودکی بزنید، مرور کنید شبهایی را که مادر، از این بود و نبودها، از بودن خدا و نبودن شیطان – از بودن آدم و نبودن حوا، قصه میگفت. پس از شروع هر بود و نبود مادر، آنچه مرا درگیر خودش میساخت، این بود که در آن زمانهای خیلی دور، اگر غیر از خدا کسی نبود، و اگر این بود و نبود مادر، مال و قال آن زمان است، پس چه کسی این قصه را برای فرزندش و فرزند فرزند فرزند او، آن را برای مادر من، نقل کرده است؟ اگر غیر از خدا کسی نبوده است، قصهی بهشت، قصهی جهنم، قصهی صراط، قصهی حور و پری چگونه زمینی شده است؟ با هر بود و نبود مادر، گیج و گنگس میشدم و این چنین خواب، این داروی شیرین چشم، از من گلیم جمع میکرد و هموار میشد در چشمهای مادرم.
این چنین از کودکی تا اکنون مملو از بود و نبود بوده ایم. اما مورد قابل بحث این است که بزرگان ما با تکرار تدریجی و گاهی هم با تکرار سریع این بود و نبود، سعی داشتند چه چیزی را برای ما بفهمانند؟ سعی آیا بر آن بود تا خدا و هستی را از طریق این بود و نبود، برای ما مجسم سازند؟ در یک فرضیهی دیگر شاید این بود و نبود خدا و شیطان، نوعی نیایش بود که با هر تکرار، خدا قرینتر و راه ورود شیطان بر دلها، مسدود میگردید.
بود و نبود جواد خاوری، بازتاب الهیات است با کجنگری و تحلیل منحصر به فرد. در بود و نبود، نویسنده ویژگی قدیس بودن خدا را فراموش و او را در حد یک آفرینشگر توانا اما به شدت تنها ترسیم میکند. خدا برای زدودن تنهایی دست به آفرینش پدیدهها زده و زمان، نخستین آفرینش او ست.
با مطالعهٔ کتاب بود و نبود، خوانندهٔ زیرک، متوجه میشود که آفرینش هستی، آفرینش یک شبه و بینقص نه، بل حاصل زحمات فکر کردن تدریجی و سختکوشی خدا ست.
به باور نویسنده، خدا آفرینشگر نو تجربه ست. او در شروع کار، از خلق یک موجود، به وجد میآید ولی دیری نمیگذرد که از آفرینش بسیاری از پدیدهها متردد، بیزار، مایوس و گهی هم پشیمان میشود.
گذشته از این خدا، با آفرینش هر پدیده میهراسد و هر پدیدهٔ تازه خلق شده را دشمن خودش میداند. در هراس است که مبادا با دست خودش، خلق به آفرینش موجود توانمندتر از خود بزند. خدا که تنها ست و میل شدید برای شناخته شدن، معروف و معشوق بودن دارد، سرگردان دنبال راه حل، برای آفرینش موجود برتر است. او که به شدت تنها ست و همچون پیامبری نیازمند وحی، به خواب پناه میبرد. خواب خدا، خواب نیست؛ پیامبری ست که در مواقع ضرورت، راهحلها را بر عقل و چشم و ذهن خدا نازل میکند. خدا در رویا دست به بنیاد عالم با هفت آسمان بلند، میزند. به اعداد و طبقه بندی اعداد تمایل پیدا میکند، اجرام سماوی میآفریند و پس از اعمار آسمان با آن همه شان و شوکت، آفرین گویان، چند روزی بر خودش، بر ید بلاکیف خودش میبالد.
تا این جای کار،. جهان خدا، جهان یک دست و عاری از تضادهاست. آنجایی که خدا دست به خلق و جابجایی هفت طبقهٔ آسمان میزند، جرقهٔ نظریهٔ پستی و بلندی در او شکل گرفته و پی میبرد که عرش همان طبقهی اخیر است که فقط جای آن عوض شده است.خدای خوشحال پس از چند روز، متوجه میشود که آسمان نسبت به چه چیزی بلند و شفاف است؟ پس از هزار بار اندیشه، زمین را در نهایت پستی و فرومایگی خلق میکند.
اما خدا هنوز که هنوز است از تنهایی میهراسد. دلهرهٔ تنهایی خدا، برای خواب پیامبر، گران و اینبار با وحی خلق فرشتگان، بر خدا نازل میشود.
فرشته خلق میشود و تنوع در اجرای عبادات خدای یکتا، به اشکال مختلف حمد، تسبیح، سجده و ذکر ظهور میکند.
خدا، صاحب زمین پست و آسمان بلند است. مالک فرشتگانی که او را به نیکویی یاد میکنند و اما دل خدا از این و به این داشتهها، خوش نیست. او میداند که خلقتش دچار عارضه ی بزرگی ست.
برای رفع این معضل، خدا با دقت بیشتر بر جرقهٔ اندیشهٔ پستی و بلندی غور میکند و پس از تامل بسیار، آفرینش هستی را بر بنیاد نظریهی جالب و جانانهی تضادها میگذارد. او اکنون ضمن داشتن وحی و پیامبر، برای چگونگی و حتا چرایی آفرینش هستی، طرح دارد. با دقت اجزای طرح را میچیند و سر انجام وجود و حضور فرشتگان، خدا را در آفرینش آدم وسوسه و آدم با بهترین شکل ممکن از گل زمین پست، در آسمان خلق میشود.
در جهان هستی محور خود خداست نه کائینات، نه انسان و نه هم شیطان. آدم در تضاد با فرشتگان و حوا در تضاد با آدم آفریده میشود و این خدا ست که متضاد ندارد. برای انسان و شیطان بدی و خوبی مطلق وجود ندارد، اگر خوبی مطلق است ویژگی و برای خداست. برای همین خدا ارحمالراحمین است. اگر بدی مطلق است هم ویژگی و برای خداست. برای همین خدا قاهرالقهار است. با آفرینش انسان قصهی خلقت وارد مرحلهی جدید میشود.
در نبود و نبود جواد خاوری، خدا شکل دیگری از آدم و آدم شکل دیگری از خدا ست. در تعبیر دیگر خدا آدم و آدم خدا ست.
آفرینش آدم، وجد خدا، اجرای دستور سجده به آدم، اشتباه خدا و تبدیلی فرشته به شیطان از ترس و هراس خدا ست. شیطان، آدم و حوا مثلث سه ضلعی، برای پیشبرد طرح خدا اند.
آدم مرد خاکی ست و از هوش چندانی برخوردار نیست. او از نعمات بهشتی به خوشی و خوبی استفاده میکند و هیچ اعتراضی در برابر خواستههای خدا ندارد. اگر مردان ریشه و بیضه در آدم دارند، پس امروزه در نبوغ و تفکر مردان درنگ و تامل باید.
اما در ضلع دیگر مثلث، زن زیبای خاکی، بنام حوا قرار دارد. او برعکس آدم سرشار از هوش و تفکر است. او ست که زبان بیزبان خدا را در خوردن بتهی ممنوعه، میشنود و آدم را در خوردن گندم وسوسه و این چنین زمینهی برگشت به زمین، به این خانهی اصلی خویش را مساعد میسازد. این حوا ست که با تاکید بر خوردن بتهی ممنوعه، نقش بسیار چشمگیر و موثری را در پیشبرد طرح خدا بازی میکند. در بازی شطرنج آفرینش، حوا پادشاه ست و آدم و شیطان مهرههای فرعی. حالا سوال این است که اگر این شاه، عصیان نمیکرد آیا سناریوی هستی تکیمل میگردید؟
اگر زن ریشه و بیضه در حوا دارد؛ پس زنان در هر عصری عاقلتر از مردان، محرک و انگیزهی آنان بوده است. فرضیهی دیگر که متاسفانه فرضیهی جا افتاده و برجسته مینماید این است که عصیان حوا، منشاء در تفکر و خرد او نه که منشاء در زیبایی، عشوه، فتنه و جادوگری او دارد. برای همین زنان در هر زمان فتنه و مکار تعبیر و تصویر شده اند.
شیطان ضلع سوم مثلث است. او بدون دلیل از سر اشتباه خدا، با عدم اجرای دستور سجده به آدم، وارد صحنه میشود. او که پاک و بیدلیل سوخته است، سر عناد با بنی آدم نه که با خود خدا دارد. او بر عکس آدم و حوا، پس از خروج از جهنم، حسابش را یکطرفه و تصمیم میگیرد هیچگاهی دست به دعا بلند و خواهان کمک از خدا نشود. شیطان که میداند که خدا میل شدیدی برای مطرح شدن و در محراق قرار گرفتن دارد؛ با اینکار داغ عمیقی بر دل خدا مینهد و این چنین از خود خدای دیگری میسازد. شبیه آدم، شیطان نیز روی دیگری از خدا ست. آدم روی عادل و خاکسار خدا و اما شیطان روی ناعادل و مغرور خدا ست. حوا محرک اصلی این سه است.
در کل آدم و حوا و شیطان، سه ضلع به هم پیوستهی یک مثلث اند که وجود یکی، دیگری را تکیمل و نیز نبود یکی دیگری را نفی میکند.
قصهی بود نبود با هبوط، زمین، خدایی، نشانه، رهایی، قصهی دیگر و زندگی به پایان میرسد و اما سلسلهی هستی با طرح جالب و جانانه خدا، در اشکال عصیان و گناه، عشق و نفرت، پستی و بلندی تا امروز ادامه دارد. حمد و ثنا خدایی را که خالق تضادهاست.


دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.