نگاهی به رمان پرستوهای کابل
پیرنگ داستان
پرستوهای کابل گزارشی است در قالب رمانی از دورهٔ حکومت طالبان در افغانستان. حکایت کنندهای وضعیت نابسامان اجتماعی کابل بخصوص وضعیت رقتبار و خفه کنندهٔ زنان است که نوسیندهٔ الجزیرهیی بنام یاسمینا خضرا نوشته. رمان بیشتر به زندگی دو زوج به نامهای عتیق شوکت، مسرت، محسن رمت و زونیرا پرداخته و بقیه شخصیتها مانند قاسم عبدالجبار، نازش، میرزا… در حاشیه قرار دارند.

این دو زوج در در موازات هم قرار دارند و دست سرنوشت آنها را به هم نزدیک میسازد. از شزوع داستان عتیق شوکت زندانبان طالبان است که از کارش منزجر است و به سمت افسردگی روان است و از سوی دیگر زنش در بستر مریضی افتاده و وضعیت عادی زندگی شان از بین رفته تا جایی که عتیق جرعت نمیکند به خانه بیاید چون قرار است با تلی از ظرفهای نشسته و خانهٔ بهم ریخته روبرو شود. عتیق گذشتهٔ با شکوهی نداشته؛ ولی از زندگی فعلیاش هم راضی نیست همینطوز زنش مسرت. از سوی دیگر داستان، محسن رمت و زونیرا زوجی هستند که قبل از دورهٔ طالبان هردو دانشجو بوده؛ محسن دانشحوی علوم سیاسی و زونیرا دانشجوی حقوق که میخواسته قاضی شود. روزی قرار است طالبان زنی را سنگسار کنند، در جمع مردم عام محسن هم سنگی به زن میزند و از این بابت ندامت فراوان دامنگیرش میشود. وقتی به زن خود قصه میکند، زنش هم شوکه میشود و ناراحتی سراپایش را میگیرد. روز دیگر محسن میخواهد با زونیرا بیرون بروند برای قدم زدن در شهر و زونیرا را به مشکل راضی میساز ولی وقتی به شهر میروند با خشونت طالبان مواجه میشوند و این قضیه زندگی شخصی شان را به مرز نابودی میکشاند. یک روز بین دعوا ناخواسته شوهرش را به قتل میرساند و به زندان میرود. همین باعث میشود که عتیق زندانبان عاشقش شود. تلاش میکند برای نجاتدادن زونیرا؛ ولی زونیرا نمیپذیرد. سرانجام مسرت وقتی از عشق شوهرش به زونیرا آگاه میشود خودش را قربانی میکند و زونیرا را نجات میدهد که برود با عتیق زندگی جدید را شروع کند؛ ولی بعد از سنگسار مسرت زونیرا گم میشود و وضعیت عتیق به جنون و نابودی میانجامد.
نگاه کلی به رمان
نویسندهٔ رمان مردی به نام محمد مولی السهول الجزایری است که بنابر مشکلات سیاسی، زیر نام همسرش یاسمینا خضرا نوشته. این رمان در سال 2002 نوشته شده و توسط مهدی غبرایی در ایران ترجمه شده. محمد مولی در یک گزارش گفته که خودش هیچ گاه به افغانستان نیامده و این رمان را بنابر معلومات گزارشگرهایی نوشته که به افغانستان سفر کردهاند. رمان روایت خطی روان و سادهیی با فلشبکهایی دارد که روشن کنندهای زندگی گذشتهٔ شخصیتها است. این اثر را میتوان با رویکردهای متفاوتی مانند، رویکرد فمینستی، اجتماعی، روانکاوانه… مورد بررسی قرار داد.
نگاهی به محتوای رمان
طوری که تذکر داده شد، رمان حکایتی از دورهٔ حکومت طالبان در افغانستان است که خشونت بی حد و مرز در مقابل مرد و زن و کودک و پیر و جوان وجود دارد؛ ولی بیشتر از همه، قربانیان این حکومت را زنان تشکیل میدهد که انگار برای خانه آفریده شده اند و دنیای شان محدود میشود به چهاردیوار خانه و زیر چادری. یکی از این قربانیها در این رمان زونیرا زن محسن رمت است که قبلا دانشجوی حقوق بوده و حالا ناگزیر است که در خانه بماند و جهان را از پشت چشمک چادری نگاه کند. این اوضاع نابسامان روانش را خدشهدار ساخته و وی را تا مرز افسردگی میرساند. روزی که شوهرش اصرار میکند که بیرون بروند و قدم بزنند در شهر. آنگاه با خشونت طالب مواجه میشوند و زونیرا چند ساعت زیر آفتاب سوزان میماند تا شوهرش جبراً به سخنرانی ملا بشیر گوش بدهد، میتوان به عمق بی رحمی طالبان در مقابل زنان پی برد. از همان جاست که عقدهٔ در ذهنش در مقابل شوهرش شکل میگیرد و باعث میشود که شوهرش را ناخواسته به قتل برساند. در کنار این، با آن همه خشونت و سخت گیری هیچ قانونی وجود ندارد که جرم زونیرا را ثابت کند که واقعا شوهرش را به قتل رسانده یا نه. از طرف دیگر عتیق شوکت قربانی دیگری است که از دیدن این همه خشونت و جنایت خسته است و با سنگسارشدن و اعدامشدن هر مرد و زنی بیشتر به مرز افسردگی نزدیک میشود. قربانی دیگری محسن رمت است. مردی که دوست دارد با همسر خود جادههای کابل را قدم بزند، ولی طالبان حتی مجال نفس کشیدن را ازش میگیرد تا جایی که زنش دچار تشنج روحی شده و از شوهر خود متنفر است محسن رمت هرچند ناله و زاری و گریه میکند، در دل زنش کارگر نیست و شوهر خود را مثل بقیه مردها و مثل طالبهایی میبیند که بر وی ظلم روا داشته اند. و سرانجام محسن رمت قربانی شده زندگی اش به پایان میرسد. و مسرت زنی که خودش را قربانی خواستهها و عشق نافرجام شوهرش عتیق شوکت میکند؛ عتیق شوکت و مسرت از اولش هم زندکی ایدهآل نداشته اند و بنا بر مجبوریتی باهم ازدواج کرده اند. مسرت زنی است که خیلی گیرا و جذاب نیست و بچه دار شده نمیتواند. در ضمن چند سالی از عتیق بزرگتر است و با این حال، مریضی لاعلاجی هم دارد. حالا خود مسرت و شوهرش و حتی شاید بسیار از مخاطبان این رمان فکر کنند که زندگی عتیق با این زن به هدر رفته؛ ولی اگر اندگی عمیق نگاه کنیم خود مسرت اصلا مقصر نیست چون هیج فردی اعم از مرد و زن دوست ندارد نا زیبا باشد و هیچ زنی دوست ندارد نازا باشد و هیچ موجودی دوست ندارد که تن ملول و بیمار داشته باشد. پس این جا ماند قضیه سن و سال؛ اگر توجه کنیم در سراسر تاریخ و در هر مکانی مرد از سن بزرگتر بوده و انگار از یک جایی شروع کرده که جزو فرهنگ و قراردادهای اجتماعی باشد در حالیکه اگر زن اندکی بزرگتر از مرد باشد هیچ اتفاقی نمیافتد؛ ولی بیشتر از همه جا در جامعهٔ ما جنبه تحقیرآمیز دارد. در ضمن در جامعهٔ که بچه زاییدن جزو وظایف و واجبات زندگی زن است و “باید” به آن عمل کند، و مسرت نمیتواند از پس این وظیفه برآید، طبیعیست که مورد قبول شوهرش قرار نگیرد و بدتر از آن این که خود زن هم آن را به عنوان کمبود پذیرفته باشد. سر انجام، همینها باعث میشود که حس حقارت و کمبود در وجود مسرت تقویت شود و حاضر شود بجای زونیرا سنگ سار شود تا شوهرش به عشق خود برسد. یک انسان حتی اگر در بدترین حالت هم باشد چطور میتواند خود به در مرگ و نابودی بکوبد؟

خشونت علیه زن در این رمان فقط به خشونت طالبان ختم نمیشود بلکه اکثریت مردان که در حالت عادی هم زن ستیز اند؛ زیرا سنت جامعهٔ ما بنیاد زن ستیزانه و مرد سالارانه دارد. در یک قسمتی از داستان که عتیق دوستش میرزا را میبیند و میرزا از حالت ناخوش و ظاهر پژمردهٔ عتیق حرف میزند، ازش میخواهد که زن بیمار خود را طلاق بدهد و با یک دختر جوان و زیبا ازدواج کند(این یک سوی خشونت است) و عتیق در مقابل، با حس ترحم میگوید که زنش بی کس است و در بدترین شرایط نجاتش داد و بازهم میرزا با تاکید میگوید که او هیچ حقی به گردن تو ندارد چون پیردختری بود که تو همرایش ازدواج کردی و همین هم زیادی بود. به وضاحت متوجه میشویم که زن جز هویت کالایی چیز دیگری ندارد.
چادری در این رمان نماد بی هویتی زنان است که یک تصویر مبهم و بی رنگ و روی یکسان از همه زنان بدست میدهد زیرا زنی که زیر چادری هست، شبیه یک کلوله سنگی ست که معلوم نیست چه در درون خود دارد، چقدر ارزش دارد و جوهرش از چه اصلی است. به ویژه در قسمت آخر که زونیرا گم میشود و عتیق دنبالش میگردد، میان زنانهای چادری دار شهر برایش سخت میشود زونیرا را پیدا کند زیرا در حالت بیهویتی همه زنها میتوانند زونیرا باشند و همه هم میتوانند زونیرا نباشند.
در این داستان عتیق شوکت و محسن رمت چهرهٔ ملایمی از مرد افغانستانی دارند و این ویژگی در وجود محسن رمت بیشتر دیده میشود؛ مردی که زنش را دوست دارد، حرف و تمصیمهای خود را شریک میکند و دوست دارد زنش راحت باشد و آرام زندگی کند یعنی به شخصیت زن خود احترام میگذارد. عتیق شوکت هم هرچند از زندگی با زن خود لذت نمی برد ولی آدمی است که حداقل به زنش ضرر نمی رساند.
موضوع دیگر قربانیدادن مسرت بخاطر شوهرش عتیق رمت است که کلا این قضیه برای من منطقی نبود. وقتی مسرت میداند که عمرش بنابر مریضی اش رو به پایان است و شوهرش هیچ وقتی از بودن در کنارش راضی و خوشحال نبوده، میاید دست به قربانیدادن میزند و تلاش میکند که شوهرش با زونیرا یک زندگی خوش و آرام را شروع کند. تاکیدش هم بر این است که نباید زونیرا بفهمد که کس دیگری به جایش قربانی میشود. تا این جایی که مسرت ناامید مایوس شده و زندگی خود را برفرجام و ناتمام میبیند را میشود پذیرفت ولی عتیق چگونه نیتواند این قربانی را بپذیرد؟ حتی اگر دو روز از عمر مسرت مانده باشد و حتی اگر مجرم هک باشد، میتوان پذیرفت که به جای کسی دیگر قربانی شده سنگسار شود؟ اگر عتیق شوکت این را بخاطر بدست آوردن عشق زونیرا میپذیرد، آیا این عشق خشن و وحشتناک نیست؟ به نظر من این قضیه بیشتر چهرهٔ خشن عشق را به تصویر میکشد. بعد وقتی زونیرا میرود و گم میشود، عتیق شوکت به جنون میرسد. همان شب اول که به خانه میرود و مسرت را هم نمی بیند، به خواب میرود و در خواب چهرهٔ زونیرا با چهرهی سنگسار شده و خونآلود مسرت جابجا میشود و بیانگر این است که مسرت هم به ناآگاه قربانی شده و در غفلت حق زندگی از گرفته شده.
در پایان میتوان گفت معایب و اعتراضهایی هم بر زمان وارد است، یکی این که نویسنده نقش رسمی زن را در حکومت طالبان تبارز داده که نمونهٔ آن دو زن نظامی در زندان است و چنین چیزی غیر واقعی معلوم میشود زیرا در زمان طالبان نقش زنان فقط محدود میشد به خانهداری و بودن زیر چادری. نکتهٔ دوم، اینکه نویسنده برای زنان افغانستان در آن زمان آزادی و لذت و تفریح قایل شده که با شرایط آن زمان سازگاری ندارد و نمونی آن قسمتی از داستان است که قاسم عبدالجبار زنهای فامیل خود را با ملیبس برای تماشای مراسم سنگسار آروده و از عتیق شوکت که همین کار را کرده. درست است که در زمان طالبان سنگسار کردن زنان و اعدام کردن مردان و هر نوع ظلم و جنایت به مثابهی تفریح بوده و برای مردم عام تماشای آن لذت بخش بوده اما اینها فقط برای مردان بوده و زنان محدود بودن به بودن در خانه و محروم از هر نوع لذت حتی خندیدن در زیر چادری. البته این معایب بر میگردد به این که نویسنده خود اوضاع افغانستان را نزیسته و تجربه نکرده و آنچه میگوید، معلومات دست دوم است که از دیگران کسب کرده ولی با آن هم خیلی خوب پرداخته و کار خوبی انجام شده. در کل رمانی بود که محاسن خودش را داشت.
رمزیه نیازی، تهران
۲۴/۱۱/۱۳۹۹


خواندم و حظ بردم.