نگاهی به رمان زنان بدون مردان| رمزیه نیازی

زمانی که نگاهی به عنوان کتاب انداختم، فکرم به سمت کتاب “مردان بدون زنان” اثری از ارنست همینگوی رفت و اما متوجه شدم که نویسندهی این کتاب، شهرنوش پارسیپور است. در این اثر به پیچوتاب های زندگی پنج زن در جامعه معاصر ایران پرداخته شده که هر کدام به نحوی، با مشکلات دست و پنجه نرم میکنند و اگر بتوان گفت، دست سرنوشت در آخر داستان همهی شان را بهم گره میزند.
نگاهی به روایت داستان:
داستان در رابطه به زندگی پنج زن به نام های فرخلقا، مهدخت، زرین کلاه، مونس و فایزه است که با مشکلات مختلفی سر راه همدیگر قرار می گیرند. مونس دختری که دگیر سنت های دست و پاگیر جامعه است و تلاش میکند برای بیرون رفتن از این گیره ها و همین باعث می شود که دوبار بمیرد و زنده شود و بالایش تجاوز جنسی صورت بگیرد. زرینکلاه روسپی که از تن فروشی و زیر بار مردان رفتن خسته است و روحش دچار تزلل می شود و مردان را بی سر می بیند و بالاخره ار روسپی خانه بیرون میشود و دست به توبه و ذکر حق می زند. فرخ لقا که که در زندگی جنسی اش دچار مشکل است و شوهرش باعث آزارش میشود و شوهر خود را ناخواسته به قتل میرساند و فایزه دوست مونس که کاملا فرد روزمرهزده است و عاشق برادر مونس است و برادر مونس دست رد به سینهش میزند. و سرانجام همهی این زن ها در باغی در کرج گردهم میآیند. و انگار راه و سرنوشت شان این جا رقم میخورد. زنان بدون مردان کتابی است که به بعد های مختلف زنانگی پرداخته شده هرچند به قول از گزارش بیبیسی نویسنده ادعای فمینست بودن ندارد و این اثرش را هم فمینستی نمیداند؛ ولی اثر خود نمیتواند از این ادعا فرار کند زیرا به گونهی عمیقی به زنانگی و مشکلاتی که زنان را دست و پا می بندد، پرداخته است.
رئالیسم جادویی
رویکرد رئالیسم جادویی در این کتاب بیشتر مشهود است و ذهن مخاطب را با خودش میکشاند. رئالیسم جاادویی یکی از مکتب های ادبی خیلی مهم و پر بسامدی است که اثرهای زیادی با این رویکرد نوشته شده. در اثر های که با این رویکرد نوشته میشود، دنیای واقعی با دنیای غیرواقعی یا افسانهای گره میخورند؛ یعنی همه چیز عادی است ولی یک عنصر جادویی در آن جا خوش میکند و مخاطب را به دنبال خود می کشاند، البته شخصیت های این اثرها هم عادی و طبیعی و از بین خود مردم هستند. در این اثر خانم مهرنوش، میتوان به نمونههای زیادی اشاره کرد: مرگ و زندگی های پیدر پی مونس رنگ جادویی دارد و در بطن خود جادوی دیگر را میپروراند یعنی مونس بعد از این که برای بار دوم میمیرد و زنده میشود، میتواند فکر آدم ها را بخواند، میتواند صورت خود را درازتر شبیه اسپ کند و مردمک های چشم خود را سرخ بسازد که طرف را به وحشت بیاندازد. نشانهی دیگر مهدخت است که در آرزوی درخت شدن است و خیالبافی میکند تا اینکه خودش در باغی بشکل درخت می کارد که این هم رنگ هایی جادویی دیگری با خود دارد یعنی باید با شبنم و شیرآدم تغذیه شود. به عنوان نمونهی دیگر میتوان به شخصیت زرینکلاه اشاره کرد؛ زرین کلاه همان فاحشهی است که از کودکی به این کار پرداخته و حالا ناگهانی متوجه میشود که مشتری هایش را بدون سر می بیند. آهسته آهسته همه مردها برایش بیسر میشوند. حس میکند که گناهکار است و باید غسل کرده به زیارت برود. سرانجام پایش به همان باغی باز میشود که مهدخت خودش را در آن کاشته. زرین کلاه وقتی در باغ اقامت پیدا میکند و پس از ازدواج با باغبان باردار میشود، بدنش به طور عجیبیبلورین میشود و حاصل این بارداری هم یک نیلوفر است که همهی این روند بارداری، غیر واقعی است. موجودیت باغ فرخ لقا که به گونهی عجیبی این زنان را دور هم جمع کرده، میتوند نمونهی دیگری از رئالیسم جادویی باشد.
رویکرد فمینستی
طوری که تذکر داده شد، نویسنده خود هیج ادعایی بر فمینست بودن و فمینستی بودن اثرش ندارد؛ ولی رد پای فمینسم را نمی شود انکار کرد. در این اثر رویارویی خشونت بار زنان و مردان را مواجه هستیم که زنان اکثرا خواسته و ناخواسته قربانی هستند؛ فرخلقا زنی هست که با شوهرش رابطهی خوبی ندارد و انگار اساس رابطهی شان بر اساس ناسازگاری گذاشته شده؛ زیرا فرخلقا در جوانی عاشق مردی بوده ک این جای زندکی در خیالاتش وی را دنبال میکند. گلچهره شوهر فرخلقا مدام یائسه بودنش را به رخش میکشد و میخواهد با این برخورد عذابش بدهد. یائسگی بیشتر موضوع علمی است و نمیتوان کوتاه به چون و چرا های آن رسید؛ ولی بیشتر از این که به فیزیک و بدن زن ارتباط داشته باشد، به روانش ربط دارد زیرا یکی از علایم یائسگی افسردگی است. حالا در این حالت که فرخلقا قرار دارد، بیشتر از این که یائسه بودنش زجرش بدهد، غرولند های شوهرش عذابش میدهد چون مدام برایش تاکید میکند که حالا تو به یائسگی رسیدی و نمیتوانی مرا به ارضا برسانی. رابطهی فرخلقا و شوهرش را بیشتر میشود با رویکرد روانکاوی-فمینستی مورد بررسی قرار داد.
موضوع دیگر، سنت ها و قید و بند های جامعهی مردسالار است که دور پای زنان این اثر پیچیده و مجال نفس کشیدن را از آن ها می گیرد. زنان ها به هر صورتی باید بکارت شان را حفظ کنند، نباید بدون مرد و به تنهایی به سفر و سیاحت بروند و اصلاً زن برای بودن در خانه است و زن را چهکار به بیرون رفتن. وقتی مونس و فایزه روی این مسائل صحبت میکنند و برادر مونس در مقابلش برخورد خشن دارد، باعث میشود که مونس خودش را از بام پایین بیاندازد و برای بار اول بمیرد. بعد از مرگ میرود به خیابان ها، به شهر به هرجای که دلش میخواهد. به خودش فکر میکند به بکارت و به همه باورهایی که در ذهنش شکسته شده. انگار در جامعه های مردسالار و زنستیز زن باید بمیرد و روح شود که بتواند یک نفس راحت بکشد؛ ولی به زودی میتوان پی برد که حتی با روح شدن و مردن هم نمیتوان به اتاقی از آن خود دست یافت زیرا ریشه های مردسالاری و سنت جامعه آنقدر قوی است که از بین بردنش امری میشود ناممکن. و مونس بر میگردد به خانه. حالا که دختر مدت طولانی گم شده بود، آبروی خانواده را خدشه دار کرده و برادرش عصبانی شده برای بار دوم وی را به قتل میرساند. بار دوم که مونس زنده میشود، حالت غیر عادی دارد؛ قدرت خواندن ذهن دیگران را دارد؛ ولی باز هم وقتی با دوستش مونس همسفر است، در راه کراج دو مرد بالای شان تجاوز جنسی میکند و بازهم این دختر ها هستند که با اشک و آه خود میروند و کاری کرده نمیتوانند. البته مهدخت هم از همین قید و بند ها خسته شده که میخواهد خودش را به شکل یک درخت بکارد. نمونهی دیگر زرین کلاه است که برای امرار حیات، تن فروشی میکند و از این نوع زندگی خسته شده. فایزه، شخصیتی است متزلزل و و سراسیمه که بیش از حد به زنبودگی گره خورده؛ بحث بکارت برایش خیلی مهم است وقتی از دستش میدهد، چند روزی گریه میکند که اگر فردایی ازدواج کند چه خواهد شد و در نهایت هم میرود که زن دوم امیرخان شود. یعنی در جامعهی که نویسنده می زیسته، تمام فکر و ذکر یک دختر، ازدواج است و روزمرگی.
ما در جریان این رمان شاهد خشونت زن علیه زن هم هستیم؛ وقتی مونس را برادرش برای بار دوم میکشد و نمیداند با جسدش چه کار کند، فایزه دوست مونس است که وی را از دستپاچگی و سراسیمگی میرهاند و طوری وانمود میکند که حق امیرخان در کشتن مونس حقبهجانب است و این را بخاطر نفع شخصی خود انجام میدهد چون عاشق امیرخان است و میخواهد از این طریق به دل او راه یابد. نمونهی دیگر باز خود فایزه است وقتی امیر خان با دختری ازدواج میکند، تلاش میکند با تعویذ و جادو و خرافات مانع ازدواج شان شود و این خود خشونت است در مقابل زن دیگر. حتی در رابطه اش با خانم برادرش هم میتوان به نمونههایی از این دست، راه یافت.

رویکرد عرفانی
در این نوشته، به بحث با رویکرد عرفانی به گونهی جامع و کامل، نمیپردازیم و با اندک اشاراتی، اکتفا خواهیم نمود. رد پای عرفان در این اثر خانم مهرنوش، خیلی مشهود است و با نمونه های زیادی از این دست بر میخوریم؛ از جمله، بار بار مردن و زنده شده مونس می تواند نشانهی بر این موضوع باشد زیرا مردن، در عرفان مردن و تمام شدن حیات نیست بلکه رفتن از یک مرحله به مرحلهی دیگر است که در مثنوی، گلشن راز و بقیه متون عرفانی نمونه هایی از آن میتوان دید. در این رمان هم میبینیم که وقتی مونس برای بار اول میمیرد و زنده میشود، در یک مرحلهی جدید قرار میگیرد، زیرا بی هیچ قید و بندی به خیابان ها قدم می زند و کتاب های که دوست دارد را می خواند و یاد می گیرد که برای خودش زندگی کند. وقتی برای بار دوم میمیرد و زنده میشود، خیلی متفاوت تر از دفعهی قبل، با مهارت های جدید همراه است؛ میتواند ذهن آدم ها را بخواند و از جایی که اخطار میدهد، میتواند کار های جدیتری هم انجام بدهد. ذهنخواندن و دانستن حرف دل آدم ها که مونس به آن دست یافته، راه میبرد به بحث دیگر عرفانی که اهل عرفان به آن “اشراف” گویند و این طوری است که پیر کامل یا مرشد، بر سالک سایر یا مرید خود اشرا ف دارد و میتواند آنچه در دل او واقع میشود را بخواند و نگذارد پای سالک به راه خطا بلغزد که این جا مونس هم اطرافیانش را وادار میکند که فقط آنچه حقیقت است را بیان کنند. البته در عرفان هندی اساس بر این است که انسان باید به درجهی کمال انسانی برسد و اگر در یک زندگی این هدف تحقق پیدا نکرد، فرد دوباره در جسم دیگری به دنیا آمده راه کمال را در پیش میگیرد و این روند بارها تکرار میشود تا انسان به آن درجهی کمال برسد. در اخیر داستان هم مونس تلاش میکند که به نور تبدیل شود؛ ولی باغبان مهربان برایش میگوید که کمال تو انسان شدن و به انسانیت رسیدن و مونس هم میرود و در یک مدرسه معلوم میشود به همان شکل انسانی اش. این جا هم از منظز عرفان، سالک وقتی به فنا فیالله رسید و به بقاءباالله نایل آمد، خداوند ازش میخواهد که این دایرهی سلوک را از سر بگیرد و شروع کند برای هدایت سالکان سایر در راه سلوک یعنی در نهایت کمال، باید مثل یک انسان عادی به امر هدایت بپردازد. به نظر من خانم مهرنوش شغل معلمی را برای مونس خیلی بی نسبت انتخاب نکرده.
از منظر عرفان سفر خود نشانهی تکامل و رسیدن به کمال است و سالک باید سیر و سلوک و سفر روحانی را به پایان رساند تا به وحدتالوجود برسد. این جا هم مونس و فایزه -البته فایزه از ترس با مونس همراه میشود- هم سیر و سفر را آغاز میکنند که گرد جهان را بگردند و به حقیقت جهان برسد و در ابتدای این سفر، مشکلاتی سد راه شان قرار می گیرد، نفسگیر. و نباید فراموش کرد که سیر و سلوک سالک هم راحت و بیخطر نیست. وجود مهدخت، روی دیگر از بعد عرفانی را دارد؛ در عرفان نظری عقیده بر این است که حضرت حق تعالی در تعین های اول و دوم که تعین های حقی هستند، فقط به خودش تجلی میکند و میخواهد خودش را به تماشا بنشیند؛ ولی از تجلی بر خودش راضی نمیشود و دوست دارد خود را در وجود غیر ببیند و این جاست که انسان را که کون جامع و مظهر جامع اسما و صفات حق است، خلق میکند و در تعین های خلقی به آن تجلی میکند به این معنی که در همه تعینات و کثرات و موجودات هستی، نور حضرت حق جاری است. این جا، مهدخت عین عمل را انجام میدهد، خودش را به شکل درخت میکارد و هدفش این است که درخت مهدخت رشد کند و پر از گل و شگوفه شود و شگوفه هایش با باد در سراسر جهان پخش شود و همه جا درخت مهدخت بروید.
در پایان، میتوان گفت این اثر یکی از کار های خوب خانم مهرنوش است که ذهن مان را مجبور به تأمل کردن میکند؛ زیرا ظرفیت مطالعه با چند رویکرد را دارد یعنی بر علاوه این سه رویکردی که من یادآور شدم، قابلیت بحث با رویکرد اجتماعی، روانکاوانه، ممکن روایتشناسانه و چند رویکرد دیگر را هم داشته باشد.
رمزیه نیازی


دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.